مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:16 AM

حکایت ازدواج بعضی‌ها «از هول حلیم افتاد توی دیگ آش» است. برای این که زودتر از خانه‌ی پدرسالارانه‌ی پدری بیرون بیایند، می‌روند خانه‌ی مردسالارانه‌ی شوهر. 

نه اشتباه نکنید، من جزو آنها نیستم. 

حکایت ازدواج من «با ..ن افتاد توی عسل» است. فقط من به جای «عسل» افتادم توی «کندوی عسل». عسلش بیش‌تر و ناب‌تر بود، ولی کلی نیش خوردم. 

هنوز هم جای نیش‌ها درد می‌کند!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 13 مهر ماه سال 1387 ساعت 12:03 PM
آرزوها (ویکتورهوگو) 
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
 
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد،
و چون زندگی بدین گونه است.
 
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
 
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی،
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه‌ دارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند،
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند،
و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.
 
امیدوام اگر جوان هستی،
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی،
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌ نمایی اصرار نورزی،
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی،
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی،
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،
هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
 
امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،
هرچند خُرد بوده باشد،
و با روئیدنش همراه شوی،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،
زیرا در عمل به آن نیازمندی،
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
 
و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشی،
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
 
اگر همه‌ی این‌ها که گفتم
فراهم شد،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 12 مهر ماه سال 1387 ساعت 5:00 PM

دلم برای بابام که دور از شهر و یار و دیار، تنهاست می‌سوزد. به قول خودش حتی کسی نیست که وقتی بیدار می‌شود بهش سلام کند. 

بچگی‌هایم خیلی عزیز دل بابایم بودم. 

موقع جداییشان به دلیلی که نه مامانم و نه بابام هرگز نفهمیدند، ماندن با مامانم را انتخاب کردم و حسابی حال بابایم گرفته شد. خیلی روی من حساب می‌کرد. باورش نمی‌شد که تنهایش بگذارم. 

بعد از جداییشان از بین حرف‌های مامانم چیزهای جدیدی می‌شنیدم که هیچ وقت از بابایم ندیده بودم اما طلاقش را برایم موجه نمی‌کرد، آنهم بعد از بیست سال زندگی! 

به خوبی و خوشی از هم جدا شدند، برای مامانم تولد گرفتیم و چند شب بعدش دیگر مامان خانه نبود. نوزده سال از طلاقشان می‌گذرد و هنوز برای روز زن و برای روز پدر به هم زنگ می‌زنند! روز تولد همدیگر به هم زنگ می‌زنند. اما حاضر نیستند با هم زندگی کنند. حتی وقتی مامان به هر دری می‌زد تا بتواند با بچه‌هایش از ایران برود، حاضر نشد تا از رانت بابا استفاده کند و اقامت به شرط ازدواج مجدد با بابا را رد کرد. 

این روزها که بچه‌هایم عزیز دل بابایشان هستند، هر وقت از دست علی از کوره در می‌روم به خودم و بابام فکر می‌کنم و این که از نظر من بابام بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین مرد روی زمینه ولی از نگاه مامانم؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 11 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:04 PM

روزی که به استاد گفت: «غافلگیری عادتمه»، همکلاسیم زد به پهلوم و گفت: «هنوز غافلگیرت نکرده؟» 

حتی استادها هم از رفتارش فهمیده بودند... 

با این که ازش خوشم می‌اومد، به روی خودم نمی‌آوردم، ترجیح می‌دادم طبق عادتش رفتار کنم و بگذارم غافلگیرم کنه. 

روزی که سر کلاس شیرینی آورد و اعلام کرد ازدواج کرده، واقعا غافلگیر شدم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387 ساعت 4:03 PM

 دیده‌اید این مامان‌ها همچین که می‌بینند داری می‌روی چایی بریزی، می‌گویند: حالا که پا شدی، چایی هم بیاور. یا همچین که می‌بینند می‌خواهی اتاقت را گردگیری کنی و مرتب کنی، می‌گویند: یک دستی هم به اتاقت بکش! خلاصه همان کاری را که می‌خواهی انجام بدهی در قالب دستور تکرار می‌کنند، همچین که لجت می‌گیره و دلت می‌خواد از آن کار منصرف شوی و بروی یک کار دیگر بکنی. 

علی از همان مامان‌هاست. وقتی از قزوین آبغوره و گردو و رب و عدس و ... می‌آوریم. می‌گوید: تقسیم کن و به فلانی هم بده. 

بهش می‌گم: تا نگفته بودی می‌خواستم همین کار را بکنم. اما حالا شاید ندهم. 

می‌گه: خب بگو: «خودم هم همین تصمیم رو داشتم، چه تفاهمی!» چرا لجت در میاد؟ 

البته حق با علی هم هست، اما چی می‌شه، اگر بگذاره من لذت خودسرانه کار خوب کردن را بچشم؟

رفتارهای خوبی مثل این که وقتی کسی گرسنه است جلویش غذا نخوریم یا وقتی کسی بی‌بضاعت است، از وسایلی استفاده نکنیم که فخرفروشانه باشد، خلاصه دل کسی را نسوزانیم و دل کسی را آب نکنیم، وقتی دیکته می‌شود، آن هم از طرف حکومت، لج من یکی را که حسابی در می‌آورد. به خصوص وقتی کسی توی خیابان به حوای ۵/۲ ساله‌ می‌گوید: ماه رمضان است و در خیابان آب‌میوه نخور! قراره زحمت به بهشت رفتن یکی دیگه رو حوا بکشه؟ خب اگر اینقدر سختتونه که روزه بگیرید و از آبمیوه خوردن یک بچه دهنتون آب میفته بنشین خونه‌تون و نیا بیرون. 

در یک محیط کاملا سترون، که هیچ مردی نمی‌تواند چشمش به هیچ زنی بیفتد، هیچ روزه‌داری، نمی‌تواند چشمش به هیچ غذایی بیفتد و ... می‌خواهند آزمایش پس بدهند و به بهشت بروند!

برای این که روزه‌داران عزیز به زحمت نیفتند، دیگران باید تظاهر به روزه‌داری کنند.  

تظاهر به روزه‌خواری بد است اما تظاهر به روزه‌داری نه؟ 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 4 مهر ماه سال 1387 ساعت 08:49 AM

اخبار اعلام کرد که ساعت ۲ صبح می‌توانید مریخ را با چشم غیرمسلح در نزدیکی ماه ببینید. 

کلی ذوق کردم، به‌خصوص که آن ساعت از صبح ما هنوز بیدار بودیم و نخوابیده بودیم. به علی گفتم: بیا بریم بالای پشت‌بوم. 

گفت: نه. 

گفتم: اگر دوست‌دخترت بودم من را می‌بردی تا خود مریخ، حالا که زنتم تا بالاپشت‌بوم هم نمی‌بری. 

گفت:ای بابا، اون موقع می‌خواستم زنم بشی، الان که دیگه ... !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387 ساعت 8:12 PM

وقتی که بچه بودم، می‌رفتیم لموک۱ خانه‌ی دایی‌ام، باغی که استخر داشت و کلی درخت و پروانه و سنجاقک و یه عالمه قورباغه! 

یک پسری۲ بود که سنجاقک‌ها را شکار می‌کرد و در هر دستش یک سنجاقک می‌گرفت و آنها را آنقدر به هم نزدیک می‌کرد تا با هم دعوا کنند. طی این جنگ یکی سر آن یکی را می‌خورد. بعد آن که زنده می‌ماند را رها می‌کرد که بپرد. 

اما بال‌های سنجاقک برنده بین انگشتان پسر همیشه آسیب می‌دید و دیگر توانایی پریدن نداشت، گاهی هم طی جنگ آنقدر آسیب می‌دید که دیگر نمی‌توانست بپرد. 

همیشه از دیدن برنامه‌ی نود و فردوسی‌پور۳ یاد آن پسربچه‌ی تخس می‌افتم.  

نمی‌دانم امشب مدیرعامل قبلی استقلال را می‌خواهد به جان کی بیندازد! 

باید همه‌ی برنامه‌های شب تلویزیون تمام شود بعد برنامه‌ی نود شروع شود تا ببینیم که چه می‌کند. وقتی هم که برنامه‌اش شروع می‌شود، با خداست که کی تمام شود، صاحب که ندارد! 

علی حسابی از برنامه‌ی نود و به‌خصوص از فردوسی‌پور دفاع می‌کند و معتقد است بیست‌میلیون! تماشاچی دارد و بهترین برنامه‌ی تلویزیون است و اگر در هر زمینه‌ای یک برنامه مثل نود داشتیم، چنین می‌شد و چنان می‌شد. انگار الان که در فوتبالمان برنامه‌ی نود داریم، فوتبالمان چه شده است؟ 

می‌گوید: این برنامه تابوها را شکسته است، مسئولین را پاسخگو کرده است، کمک به شفاف‌سازی کرده است و ... 

من می‌گویم: فردوسی‌پور را پولدار، فوتبالیست‌ها را پر رو، مسئولین را بی‌آبرو، بچه‌هایم را بی‌خواب کرده است و من را هم بی‌شوهر!

 

۱- روستایی در شمال 

۲- پسرخاله‌ی دختردایی‌ام 

۳- درد و بلای مزدک میرزایی بخورد توی سرش

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 1 مهر ماه سال 1387 ساعت 10:53 AM

حوا از من عکس می‌گیرد :)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 9:14 PM

علی پرسید: چطوری متن را عمودی تایپ کنم؟ 

گفتم: کنترل + ۶ را بگیر و تایپ کن. 

دوباره پرسید: چطوری از این حالت خارج بشم؟ 

گفتم: انتهای مطلبت دو بار کنترل + ۶ بگیر. 

خندید و گفت: می‌خواهی ۳ بار بگیرم، می‌خواهی ۶ بار بگیرم. خب بگو بلد نیستم، چرا چرند می‌گی؟ 

خلاصه این که حتی حاضر نشد امتحان بکند و نتوانست کار مشتری را انجام دهد و مشتری رفت!

 

 

علی پرسید: این ماوس چرا کار نمی‌کند؟ 

گفتم: باید داخل آن یکی درگاه می‌زدی. 

نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت:  پشت کیس یک جا هست که ماوس می‌رود، ده تا که کار نگذاشته‌اند، ایراد از ماوس است. حتی حاضر نشد یک نگاه دیگر به پشت کیس بیندازد.

بلند شدم و خودم ماوس را  دوباره وصل کردم به درگاه دوم، و ماوس کار افتاد. 

 

داشت با زحمت زیاد یک میخ کلفت را داخل یک چوب خیلی سخت چکش می‌زد، و میخ نه کج می‌شد و نه تو می‌رفت. 

گفتم: میخ را کمی چرب کن. 

هرهر خندید: چرب کنم؟ از شدت خنده نمی‌توانست چیزی بگوید. 

بعد از کلی کلنجار رفتن، میخ و چکش را ول کرد و من میخ را چرب کردم و با دو تا تقه‌ای که زدم، میخ تا نصفه داخل چوب رفت و علی چکش را پس گرفت و کار را خودش تمام کرد! 

  

اما حالا بعد از ده سال که از زندگیمان می‌گذرد، موقع سیمان کاری از من دستکش آشپزخانه خواست تا دستش با سیمان تماس پیدا نکند، دستکشمان اندازه‌اش نبود. 

پیشنهاد دادم قبل از کار دستش را با روغن زیتون چرب کند، قبول کرد و نتیجه‌اش را هم دید. حتی بعد از اتمام کار، وقتی دستش را شست، هنوز نرمی روغن زیتون روی دستش بود. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 5:13 PM

این بنایی درس‌های زیادی به من داد از جمله این که همچنان مصرم که چه اشکالی دارد اگر زنی  علاقه و توانایی‌اش را دارد، برود دانشگاه و رشته‌ی فنی بخواند. 

البته خودم هرگز این کار را نخواهم کرد، ترجیح می‌دهم بروم کلاس «توربافی» و یک شوهر خوب تور کنم و وردستش مدام استانبولی گچ درست کنم، بدهم و او هم مدام بگوید: بجنب، الان گچ سفت می‌شه! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 12:17 PM

وقتی که بچه بودم نیمه‌ی ماه رمضان ـ تولد امام حسن مجتبی ـ مصادف بود با سی و یکم شهریور و من به دنیا آمدم. 

مامانم سر سفره‌ی سحری دردش می‌گیرد و می‌برندش بیمارستان و ساعت هفت و بیست دقیقه‌ی صبح متولد می‌شوم و از آن روز به بعد، سال به دو بخش «قبل از میلاد» و «بعد از میلاد» تقسیم می‌شود! 

قبل از میلاد تابستان و بعد از میلاد زمستان است1.  

 

 

 

1- ماه‌های تیر و مرداد و شهریور تابستان و ما بقی سال زمستان است. 

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 10:59 AM

علی گفت: 9 صفحه کار تایپی دارم، 3 صفحه من تایپ می‌کنم، 3 صفحه تو تایپ کن، 3 صفحه‌ی باقی‌مانده را هم باز خودم تایپ می‌کنم. 

گفتم: من می‌خواهم بخوابم، اول من 3 صفحه‌ی خودم را تایپ می‌کنم و می‌خوابم، بعد تو بشین و تایپ کن. 

کنار من نشست، و در حالی که من تایپ می‌کردم، مدام بلبل‌زبانی کرد تا موقع کار خسته نشوم و بی‌خوابی اذیتم نکند. کاغذها را ورقی زد و با خنده گفت: خب، تو تا الان، 6 صفحه‌ی من را تایپ کرده‌ای، حالا 3 صفحه‌ی خودت را تایپ کن!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 00:59 AM

علی طی یک عملیات کاملا ناجوانمردانه، درست فردای اتمام بنایی که خانه را گند برداشته بود، مادرش را به افطار دعوت کرد خانه‌مان و من مجبور شدم با قدرت چند اسب بخار خانه را تمیز کنم. 

در عوض مادرشوهرم طی یک عملیات کاملا جوانمردانه، خواست که من فقط چایی دم کنم و افطاری را با خودش آورد، آش شله‌قلمکار، سبزی‌خوردن، خرما، نان سنگک تازه ... حتی پرسید: کره و پنیر هم بیاورم؟ 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 30 شهریور ماه سال 1387 ساعت 12:51 PM

وقتی که بچه بودم در کوچه‌ی ما دو همسایه بودند که هر دو در یک خانه‌ی دو طبقه روی سر هم زندگی می‌کردند و دو سر از بی‌نهایت بودند، شوهر پایینیه، نمازخون، شوهر بالاییه، عرق‌خور.

شوهر پایینیه، ماه‌رمضون‌ها می‌آمد و زنگ همسایه‌ها را برای سحری می‌زد تا خواب نمانند.۱ شوهر بالاییه، زنگ همسایه‌هایی که ازش سیم گرفته بودند را می‌زد تا تلویزیونشان را روشن کنند و فیلم ویدئویی‌ جدیدی را که گرفته بود، با هم ببینند.۲ روزها زن‌هایشان در آشپزخانه‌ی مشترک(!) ناهار می‌پختند و با هم می‌خوردند و بچه‌هایشان با هم بازی می‌کردند.  

حتی یک بار وقتی دختر بالاییه مریض بود و هر دو تا شوهرها به دنبال یک لقمه نان بودند و در اصل خانه‌شان مرد نداشت، نصف شب آمدند دنبال بابام تا ببردشان بیمارستان. 

پایینی‌ها هیچ‌وقت از این که تو چرا «یالا» نمی‌گی میای غیرتی! نمی‌شدند و بالایی‌ها هم از این که چرا زن و بچه‌ی لخت من را که در حمام دچار گازگرفتگی شده بودند نجات دادی، غیرتی(!) نمی‌شدند.  

 

الان در ساختمان ما همسایه‌هایی هستند۱ که آنقدرها هم با هم اختلاف فرهنگی ندارند، (لااقل از تعداد دیش‌های ماهواره‌ی روی پشت‌بام که چنین برمی‌آید) اما حتی به هم سلام هم نمی‌کنند، فامیلی همدیگر را هم نمی‌دانند که وقتی مهمانی زنگ را اشتباه می‌زند، بتوانند راهنمایی کنند که زنگ کدام طبقه را بزند. 

در عوض سر این که چرا وقتی زن من با مردٍ شما حرف می‌زند به جای این که مرد شما جوابش را به خودم بدهد به زنم جواب می‌دهد و سر این که چرا بالکنتان را سقف زده‌اید و اگر دزد۳ بیاید روی سقف بالکن۳ شما می‌تواند زن من را ببیند غیرتی(!) می‌شود. حتی سر این که لوله‌ی فاضلاب گرفته است برای هم ۱۱۰ خبر می‌کنند.

 

 

 ۱- ما هم جزوشان هستیم.

۲- قدیم‌ها کار متداولی بوده است. 

۳- قدیم ها ویدئو غیرقانونی بود.  

۴- اگر دزد زمانی بیاید که آنها خانه باشند، قاعدتا نمی‌ایستد زن او را نگاه کند، فرار می‌کند.

۵- بالکن رو به حیاط خلوت طبقه‌ی دوم که بین سه دیوار محصور است و ضلع چهارم مشرف به دیوار بدون پنجره‌ی یک ساختمان ۶ طبقه‌ است.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 28 شهریور ماه سال 1387 ساعت 12:28 PM

اولین باری بود که روزه‌ی کله‌گنجشکی گرفته بودم.  

مامانم گفت: مگه روزه نیستی؟ پس چرا آدامس می‌جوی؟ 

گفتم: سپیده (خواهرم) گفته اگر آدامس بخوری، اشکالی ندارد، چون قورتش که نمی‌دهی! من هم خوردم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387 ساعت 12:56 PM

ماه رمضون بود و دختردایی‌ام مهمان ما بود، با خواهرم رفته بودند استخر و توی گوششان آب رفته بود و هر دو گوش‌درد داشتند. 

ما بچه‌ها همیشه به بزرگتر‌ها التماس می‌کردیم که ما را هم موقع سحری خوردن بیدار کنند، بعد که می‌آمدند بیدارمان کنند،‌ التماسمان می‌کردند که بیدار شویم و ما بیدار نمی‌شدیم! 

بابام هم برای بیدار کردن دختردایی‌ام با صدای بلند گفت: حالا که بیدار نمی‌شود، بگذارید بخوابد و سهم زولبیا و بامیه‌اش را بدهید من بخورم. 

صدای دختردایی‌ام درآمد: عموجون من بیدارم. 

 

 

یک بار دیگر، همان دختردایی‌ام خانه‌مان مهمان بود، باز هم با خواهرم رفته بودند استخر و گوشش درد می‌کرد. کمی هم به خاطر دوری از مامان و بابایش خودش را لوس می‌کرد. 

بابام پرسید: گوش‌دردت خوب شد؟ گفت: نه، هنوز درد می‌کنه. بابام پرسید: فکر می‌کنی بریم دکتر خوب شه؟ گفت: نه. دوباره بابام پرسید: فکر می‌کنی، کباب بخوری خوب می‌شه؟ جواب داد: آره  

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387 ساعت 1:00 PM

خانه‌مان بنایی داریم و چند روزی مهمانی خانه‌ی مامانم می‌رویم. 

به علی گفتم: دسته چک‌ و مدارک شناسایی و طلاها را برداشته‌ام چیز دیگری هست که لازم باشد بردارم که دزد نبرد؟  

پرسید: مثلا چی؟ 

گفتم: مثلا سند ازدواجمان را !!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo