<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[سحر]]></title>
		<link>http://sahar.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[ادامه‌ی بازی ده کتاب تاثیرگذار]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/28/post-179/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">6- باورهای حقیقی:‌ ویرجینیا ولف. ای‌کاش این کتاب را وقتی 14 ساله بودم می‌خواندم، تا کمک‌حال سال‌های پایانی نوجوانی‌ام باشد.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">7- سومین کرانه‌ی رود: داستان کوتاهی از روسا. هربار می‌خوانم منقلبم می‌کند.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">8- همه می‌میرند: سیمون دوبوار. به جمله‌ای که در مقدمه بود ایمان آوردم: همه می‌میرند، اما پیش از آن زندگی می‌کنند.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">9- میهمانی خداحافظی: میلان کندرا. یاد گرفتم، به اندازه‌ی افکارمان گناهکاریم و نه به اندازه‌ی رفتارمان.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">10- قابوسنامه و بوستان سعدی . هر دو را با هم در این شماره از من بپذیرید. </font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">بعد از نوشتن پست قبلی رفتم سراغ کتابخانه‌مان و دیدم غیر از کتاب‌هایی که از کتابخانه‌ام کم شده است در کمال تاسف کتاب‌هایی به کتابخانه‌مان اضافه شده است. </font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">نه به خدا قصد دزدی نداشتم. الان توضیح می‌دهم. کتاب‌ یکی از دوستانم را ندادم چون دلم می‌خواست خودش از من بخواهد و این بابی شود برای دیدار دوباره. او هم برای انتظار من پیغام فرستاد که کتابهایش را برایش بفرستم و من همچنان منتظرش ماندم تا الان که دیگر تاریخ مصرف آن روابط گذشته است و کتاب‌ را برایش خواهم فرستاد. کتاب دیگر را هم به جان خودم چندبار خواستم به صاحبش برگردانم و گفت: نه، فعلا بماند پیشت تا بعد.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">می‌دانم عذرهای بدتر از گناه آوردم.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"><span lang="FA"><font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif">همین هفته کتابخانه‌مان را مرتب می‌کنم.</font></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify" align="justify"></p><p align="justify"></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 17:54:00 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=179</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/28/post-179/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ده کتاب تاثیرگذار]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/28/post-178/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">در وبلاگ «<a title="بازی: من کیستم ..." href="http://www.sainttouka.blogfa.com/post-229.aspx" target="_blank">توکای مقدس</a>» با یک بازی آشنا شدم که شما را هم به آن بازی&nbsp;دعوت می‌کنم، از این قرار که: ده کتاب «اثرگذار» روی زندگی‌تان را نام ببرید.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;لیست من شامل کتاب‌های زیر است:</p><p align="justify">۱- شازده کوچولو: مثل هر کسی که این کتاب را خوانده و اثر گرفته است، من هم این کتاب اثرگذارترین کتابی است که خوانده‌ام.&nbsp;</p><p align="justify">۲- پاپیون: تلاش بی‌وقفه و آزادی و آزادی و آزادی. نمی‌دانم چند نفر احساس من را نسبت به این کتاب دارند، چون دور و برم کسی را ندیدم که این کتاب را خوانده باشد.&nbsp;</p><p align="justify">۳- مجموعه‌ی کارلوس کاستاندا و دون خوان (هر کتاب نام جداگانه‌ای دارد اما کل مجموعه ماجراهای واقع بین این دو شخصیت است) :&nbsp;آن سالی که خواندمش ۱۹ سالم بود. همه‌ی «بودم» را «نابود» کرد و هر چه برایم «نابوده» بود، «بود» کرد.&nbsp;</p><p align="justify">۴- برف‌های کلیمانجارو: ارنست همینگوی، نویسنده‌ی محبوب من است، اما این کتابش که فیلم هم شده است، جمله‌ی طلایی‌ای برای من داشت که این روزها در کتاب‌های موفقیت و ... با این عبارت دیده می‌شود که اول ببین نردبانت را به کدام دیوار تکیه داده‌ای؟ بعد از آن بالا برو. در برف‌های کلیمانجارو مثالش پلنگی است که سر از قله‌ی کوهی درآورده و مرده است و می‌گویند: که او به اشتباه بوی طعمه را تشخیص داده و تا آنجا بالا رفته و همانجا مرده است. وقتی خواندمش مدام مسیری که می‌روم را بازبینی می‌کنم تا مطمئن شوم بوی طعمه هنوز در این مسیر می‌آید و آیا این همان‌چیزی&nbsp;است که من می‌خواستم؟&nbsp;و درس دوم این که نویسنده نمی‌تواند از توی اتاق خوابش صحنه‌ی جنگ را بنویسند، باید برود و داخل ماجرا قرار بگیرد. و من دیدم که نه فقط نویسندگی، که هیچ کاری را نمی‌شود، بیرون گود ایستاد و توصیف و نتیجه‌گیری کرد.</p><p align="justify">۵- داستان بی‌پایان: میکائیل آلنده. خواندن این کتاب را به همه‌ پیشنهاد می‌کنم. به من یاد داد که هر چیزی یک جور دیگر هم ممکن است اما آن یک جور دیگر خودش داستان دیگری است. زندگی هر کسی داستانی است که &nbsp;خودش&nbsp;می‌سازد و هیچ چیز از پیش‌تعیین‌شده‌ای ندارد، فقط بستگی به تخیل تو دارد.&nbsp;</p><p align="justify">5 تای دیگر را وقت دیگری می‌نویسم.&nbsp;</p><p align="justify">چون الان غم این که&nbsp;کتاب‌هایی که نام بردم از کتاب‌خانه‌ام&nbsp;کم شده است، دارد مرا می‌کشد.&nbsp;</p><p align="justify">پاپیون و برف‌های کلیمانجارو و کاستاندا کتاب‌های قرضی بودند که برگرداندم. کاشکی کتاب‌های من را هم برمی‌گرداندند.</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 19 Oct 2008 11:46:35 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=178</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/28/post-178/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ربط]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/27/post-177/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">به علی می‌گویم: این که می‌گویند: ایرانی‌ها و آلمانی‌ها هر دو از نژاد آریایی هستند، را شنیده‌ای؟ اصلا این آلمانی‌ها به ایرانی‌ها هیچ ربطی ندارند، ببین ما هر جنس خوبی که در خانه‌مان داریم، از کلیه‌ی لوازم برقی بگیر تا مایع ظرفشویی و همین درزگیر پنجره‌مان آلمانی است. که یکیشان را هم ایرانی‌ها نتوانسته‌اند به آن کیفیت بسازند.&nbsp;</p><p align="justify">علی می‌گوید: نژاد ایرانی و آلمانی هر دو آریایی هستند و خیلی هم به هم مربوطند. اینطوری که آنها تولید می‌کنند و ما مصرف می‌کنیم!</p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 18 Oct 2008 13:45:40 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=177</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/27/post-177/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[کار نیکو کردن از پر کردن است.]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/27/post-174/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">به نظر علی،&nbsp;می‌بایست فقط&nbsp;تحت عناوین «داستانک» و «روزنامه» یادداشت بنویسم و بقیه‌ی موضوعات را در دل «روزنامه» جا بدهم.&nbsp;</p><p align="justify">با نظرش مخالفتی ندارم، اما هنوز توانایی‌اش را ندارم.&nbsp;</p><p align="justify">خود علی سابقه‌ی چهار سال روزنامه‌نویسی دارد.&nbsp;چه بسیار کسان دیگر که بیشتر نوشته‌اند و بیشتر خوانده‌اند. اما من اول راهم و اصلا تصمیم ندارم، در جا بزنم، قطعا اگر بتوانم کاری را خوبتر انجام بدهم، به جمله‌ی «همینه که هست» قناعت نمی‌کنم و بهترش می‌کنم. </p><p align="justify">هر کس بخواهد نویسنده شود، خبره‌ها نصیحتش می‌کنند که زیاد مطالعه کند.&nbsp;</p><p align="justify">علی هم به من می‌گوید: وبلاگ خوب زیاد بخوان تا بتوانی خوب وبلاگ بنویسی.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">یکی از وبلاگ‌های خوبی که پیدا کرده‌ام و همیشه از خواندنش لذت می‌برم، وبلاگ «<a title="توکای مقدس" href="http://www.sainttouka.blogfa.com/" target="_blank">توکای مقدس</a>» است که نویسنده‌اش توکا نیستانی است. واقعا روان و جذاب می‌نویسند و در جملاتش یک طنز همیشگی جریان دارد، به طوری که وقتی از پای کامپیوتر بلند می‌شوم، هنوز لبخند روی لبم است. حتی وقتی در طول روز مشغول کار هستم و یاد قسمتی از وبلاگش می‌افتم بی‌اختیار&nbsp; دوباره آن لبخند ظاهر می‌شود.&nbsp;</p><p align="justify"></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 18 Oct 2008 11:09:10 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=174</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/27/post-174/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پارک ارم دیگر پارک خرم نیست!]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/26/post-172/</link>
					<description><![CDATA[<p>از همان مسیری که رفته بودیم، باغ‌وحش، این بار رفتیم پارک ارم.&nbsp;</p><p>علی از دیدن منظره‌ی زیر می‌گوید: دلم می‌خواهد در کهنسالی‌ام یک حیاط بزرگ داشته باشم تا نوه‌هایم بتوانند در آن بدوند و بازی کنند. (آرزو بر جوانان عیب نیست)!</p><p align="right">&nbsp;</p><p align="right"><img alt="حوا و مروا در چمن حاشیه‌ی متروی پارک ارم" hspace="0" src="http://i37.tinypic.com/bgbsxu.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p></p><p>&nbsp;</p><p><img hspace="0" src="http://i37.tinypic.com/16kvnyf.jpg" align="baseline" border="0" />&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p><img hspace="0" src="http://i35.tinypic.com/1y0hud.jpg" align="baseline" border="0" />&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>مثل همیشه علی بیشتر از بچه‌هایش ذوق کرد.&nbsp;</p><p></p><p><img hspace="0" src="http://i33.tinypic.com/ogaqsn.jpg" align="baseline" border="0" />&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;شما هم بیایید. </p><p><img alt="شما هم بیایید." hspace="0" src="http://i37.tinypic.com/kdmv75.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p>من و حوا داخل واگن مجاور هستیم.&nbsp;&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p>ما خانواده‌ی قانعی هستیم و از همین امکانات موجود بهره می‌بریم و خوش می‌گذرانیم و منتظر نمی‌شویم تا امام زمان ظهور کند. اما...</p><p>پارک ارم نه چمن خوبی دارد و نه آسفالت مناسبی. چراغ‌های وسایل برقی تنها زیبایی آن‌جا است. فروشگاه‌های مواد غذایی، خوراکی‌های یکسان و غیرمتنوعی دارند، که با ذائقه‌ی سلامتی ما سازگار نیست. (سوسیس و کالباس و چیپس و پفک و نوشابه).&nbsp;</p><p>باز هم علی می‌گوید: اگر بسپارند دست بخش خصوصی ...&nbsp;</p><p>نمی‌دانم مگر پارک ارم هم دولتی است؟</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 17 Oct 2008 11:37:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=172</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/26/post-172/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بلاد کفر و مملکت امام زمان]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/25/post-171/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">شنیده‌اید می‌گن: خوشی زده زیر دلش؟&nbsp;</p><p align="justify">حکایت بابای من است که هوس کرده برگرده ایران!&nbsp;</p><p align="justify">از سرزمین کفار مستمری می گیرد، آنقدر که برای پرداخت اجاره‌خانه و قبض‌ها و خوراک و پوشاک و یک زندگی بدون بَرج کافی باشد.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">دو تا جراحی روی زانویش انجام داده‌اند و الان کشکک‌های زانوی هر دو پایش مصنوعی است. حتی ردی هم از جای بخیه‌ها پیدا نیست، پولش را تمام و کمال بیمه داده است.&nbsp;</p><p align="justify">چون اسمش در کامپیوتر جزو از کارافتاده‌ها وارد شده است، ماهانه یک نفر می‌آید و خانه‌اش را رفت و روب می‌کند.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">در خیال برای خودش برنامه‌ریزی کرده است که می‌آید ایران و یک خانه اجاره می‌کند (منظورش آپارتمان نیست، خانه‌ی حیاط‌دار می‌خواهد) و یک ماشین می‌خرد و یک کارگاه هم اجاره می‌کند و چندتا کارگر استخدام می‌کند و با آشنایی‌هایی که از سابق دارد، دوباره سفارش کار مبل‌سازی می‌گیرد و خودش بالای سر کارگرها می‌ایستد و آنها کار می‌کنند و همه با هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند!&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">یکی بگه چطوری می‌شه از خواب بیدارش کنم؟ و برگشتن به ایران رو از سرش بیرون کنم؟&nbsp;</p><p align="justify">نمی‌داند در این مملکت «امام زمان»&nbsp;حقوق یک مهندس لازمه تا فقط پول ماهیانه‌ی داروهایش را پرداخت کند، بقیه‌ی خیالاتش که احتیاج به پول «شهرام جزایری» دارد.</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 10:03:53 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=171</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/25/post-171/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خرده هوشی دارم، سر سوزن ذوقی]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/24/post-170/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">مامانم می‌گفت: انقدر که من کار دارم، خر کار نداره!&nbsp;&nbsp;و من تو دلم می‌گفتم: شلوغش می‌کنه، اون فقط برنامه‌ریزی نداره.&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">صبح بعد از این که خانه را مرتب می‌کنم که خود این کلی کار است و برای توصیفش فقط یک کلمه می‌گوییم: قُندواری<sup>۱</sup>، تا بچه‌ها بیدار نشده‌اند باید کارهای آشپزخانه را هم انجام بدهم وگرنه دیگر انجامشان می‌ماند تا وقتی که دوباره بچه‌ها بخوابند.&nbsp;</p><p align="justify">دیگر می‌ماند کارهای عقب‌افتاده‌ای مثل گردگیری، مرتب کردن کتابخانه، مرتب کردن کمد لباس‌ها، مرتب‌کردن اسباب‌بازی‌ها و ... که هر وقت بچه‌ها خوابند و قندواری و کار آشپزخانه را انجام داده باشم می‌توانم به آنها برسم.&nbsp;خیلی اوقات هم نمی‌رسم و اهمیتی هم نمی‌دهم، چون تا مرتب می‌کنم، علی به هم می‌ریزد.</p><p align="justify">اما وقتی که بچه‌ها بیدار می‌شوند، به دو سری پوشک، و دو سری شستن دست و صورت و مرتب کردن موها و دو سری صبحانه باید رسیدگی کنم.</p><p align="justify">بعد نوبت جمع کردن رختخواب‌هاست.&nbsp;</p><p align="justify">حالا می‌توانم خانه را جاروبرقی بکشم.</p><p align="justify">بعد از جاروبرقی نوبت ناهار دادن به بچه‌هاست.&nbsp;</p><p align="justify">بعد از ناهار باید یک بار دیگر قندواری کنم و دوباره جاروبرقی بکشم.</p><p align="justify">البته این میان مروا هر وقت اراده کند باید شیرش بدهم. هر نوبت کمتر از نیم ساعت نیست و در بیشترین زمان رکورد سه ساعت و چهل و پنج دقیقه را به نام خودش ثبت کرده است که وقتی از کنارش بلند شدم، تنم خواب رفته بود.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">شستن یک روز در میان توالت و آشپزخانه را هم دارم.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">شستن یک روز در میان لباس‌ها هم هست که بعد از شستن، جمع کردن و اتوکشی می‌خواهد.&nbsp;</p><p align="justify">روز سخت، روزی است که نوبت حمام رفتنمان هم باشد. با سرعت در حوله پیچیدن بچه‌ها که سرما نخورند و لباس پوشاندنشان قبل از این که از حوله بجهند بیرون، یک طرف، خشک کردن موهایشان یک طرف.</p><p align="justify">قفس مرغ‌عشق‌ها هم هست که آب و دانه‌ی هرروزه می‌خواهند و تمیز کردن هفته‌ای یک بار.&nbsp;</p><p align="justify">یاد گرفته‌ام تلفن را بکشم و گرنه به هیچ کاری نمی‌رسم!&nbsp;</p><p align="justify">خوردن ویتامین بچه‌ها اگر چه به نظر میاد کار ۲۰ ثانیه باشد، اما چون باید طی مراسم بازی و شوخی و جدی و دعوا انجام شود، ۵ دقیقه‌ای وقت می‌گیرد و بعد برای نیم ساعت اعصاب هر سه نفرمان خرد است.&nbsp;</p><p align="justify">این وسط مراسم کتاب‌خواندن و نقاشی کشیدن و راه به راه قاطی بازی بچه‌ها بپر بپر کردن و ... را هم دارم، البته به من که خیلی می‌ چسبد و کلی انرژی می‌گیرم، اما حسابی نفسم را می‌گیرد.&nbsp;توضیح دادن کارتون‌ها و توضیح دادن هر سوالی که حوا می‌پرسد و مرتب کردن پارچه‌ای که مروا مثل شال می‌اندازد دور گردنش و شرکت در بازی حوا و سلام و احوالپرسی و ... هم یکی از دیگر&nbsp;کارهایی است که تعطیلی ندارد.&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;برنامه‌های کودک شبکه‌های ایرانی و خارجی را نگاه می‌کنیم و این وسط یک سر به شبکه‌ی خبر می‌زنم و یک پرس اخبار گوش می‌کنم. تلویزیون را روی شبکه‌ی ماهواره‌ای luxe یا Ritmo یا TvMonde می‌گذارم و به کارهایم می‌رسم.&nbsp;</p><p align="justify">کامپیوتر را روشن می‌کنم و یک صفحه مطلب توی وبلاگم می‌نویسم و چند تا وبلاگ مورد علاقه‌ام را سر می‌زنم و یک جستجوی همیشگی توی گوگل و بعد کامپیوتر را به بچه‌ها واگذار می‌کنم تا با سی‌دی‌هایشان سرگرم باشند.&nbsp;حالا تلفن را وصل می‌کنم! همیشه هم بلافاصله زنگ می‌خورد و یکی از آن طرف خط می‌پرسد: شما معلومه کجایین؟&nbsp;شاید کسی&nbsp;کار واجبی داشته باشد!&nbsp;</p><p align="justify">تا بچه‌ها مشغول کامپیوتر یا کارتون هستند، شام می‌پزم.</p><p align="justify">این وسط چند باری هم&nbsp;نوبت تعویض&nbsp;پوشک بچه‌هاست. گاهی هم کار به تعویض لباس می‌کشد.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">اگر کاری هم بیرون از خانه باشد که مربوط به من باشد، آن روز را با بیرون رفتن از خانه به همراه بچه‌ها شروع می‌کنم. کارهایی مثل رفتن به بانک یا دکتر یا کارهای اداری‌ای که علی نه حوصله‌شان را دارد و نه وقتش را! یا خریدهایی که علی سهوا! همیشه فراموششان می‌کند و از لیست خرید جامی‌اندازد. حتی با بچه‌ها می‌روم بازار سرچشمه و زیتون و سرکه‌شیره و آبلیموی تازه و ... می‌خرم. </p><p align="justify">اگر چه کارهای زیادی به نظر نمیاد ولی کلی وقت و انرژی از من می‌گیرد، دلم می‌خواد برای خودم هم وقت بگذارم، برای همین هم موقع خستگی در کردن!، قالی می‌بافم یا معرق کار می‌کنم یا قلاب‌بافی یا خیاطی و گاهی هم همه را با هم انجام می‌دهم و قبل از آمدن علی، تمام آثارش را جمع می‌کنم تا صدای شوهرم در نیاید! که البته در می‌آید!&nbsp;</p><p align="justify">خلاصه همه‌ی کارها را تا قبل از آمدن علی تمام می‌کنم و یک بار دیگر قندواری و جاروکشی.&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">علی که می‌‌آید، اول کانال تلویزیون را عوض می‌کند و بعد شام می‌خواهد و بعد میوه می‌خواهد و اگر پیش بیاید که با ما حرف بزند، فقط درباره‌ی اخبار فوتبال&nbsp;و سیاست و وبلاگ داستانک حرف می‌زند و گاهی هم برای ابراز پدرانگی‌اش سر بچه‌ها داد می‌زند که از رویش! بلند شوند و بروند جای دیگری بازی کنند.&nbsp;</p><p align="justify">اما از این که می‌بیند هنوز روی تلویزیون خاک نشسته است و من هیچ کاری ندارم و همین‌طوری بی‌خودی نشسته‌ام کنارش و تلویزیون نگاه می‌کنم یا کتاب می‌خوانم، لجش در می‌آید و یک لیست&nbsp;می‌دهد دستم تا خیلی از خانه‌نشستن و بی‌کاری خسته نشوم!&nbsp;</p><p align="justify">خلاصه این که نمی‌داند من دارم خستگی روزانه را از تن به در می‌کنم و فکر می‌کند من بی‌کار و بی‌عار نشسته‌ام و از فرط بی‌کاری وقتم را با کارهای عبثی مثل قالی‌بافی و معرق و خیاطی و ... پر می‌کنم و از آنجایی که خیلی به فکر من است یک لیست جدید از کارهای بیرون و درون خانه جلویم می‌گذارد و جالب این جاست که فردا شبش سراغ آن لیست را می‌گیرد تا مطمئن شود همه را انجام داده‌ام و توانسته است من را سر کار بگذارد و جلوی بطالت من را بگیرد.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">البته دیگران هم به من ایراد می‌گیرند که تو بهتر است خانه‌ات مثل برگ گل تمیز باشد و یا مثل آیینه برق بزند، اما من فقط کارهایی را می‌کنم که می‌توانم. راستش فقط کارهایی را می‌توانم که می‌خواهم. یعنی همان «خواستن، توانستن است» اگر کار دیگری می‌خواهید به لیستم اضافه کنید،&nbsp;اول آن را برایم خواستنی کنید.</p><p align="justify">من که از روزگار خودم راضی هستم، هرچند اگر دیگران راضی نباشند!</p><p align="justify"><strike></strike>&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><font size="1">۱- به لهجه‌ی گرگانی یعنی: مرتب کردن خانه</font></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 15 Oct 2008 14:57:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=170</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/24/post-170/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[حکایت من و حکایت بعضی‌ها]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/14/post-168/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">حکایت ازدواج بعضی‌ها «از هول حلیم افتاد توی دیگ آش» است. برای این که زودتر از خانه‌ی پدرسالارانه‌ی پدری بیرون بیایند، می‌روند خانه‌ی مردسالارانه‌ی شوهر.&nbsp;</p><p align="justify">نه اشتباه نکنید، من جزو آنها نیستم.&nbsp;</p><p align="justify">حکایت ازدواج من «با ..ن&nbsp;افتاد توی عسل» است. فقط من به جای «عسل» افتادم توی «کندوی عسل». عسلش بیش‌تر و ناب‌تر بود، ولی کلی نیش خوردم.&nbsp;</p><p align="justify">هنوز هم جای نیش‌ها درد می‌کند!</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 5 Oct 2008 10:16:48 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=168</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/14/post-168/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آرزوها (ویکتورهوگو)]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/13/post-167/</link>
					<description><![CDATA[<div class="posttitle"><strong>آرزوها (ویکتورهوگو)&nbsp;</strong></div><div class="posttitle"></div><div class="posttitle">اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، <br />و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،<br />و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد،<br />و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی،<br />آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،<br />بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.<br />&nbsp;<br />برایت همچنان آرزو دارم<br />دوستانی داشته باشی،<br />از جمله دوستان بد و ناپایدار،<br />برخی نادوست و برخی دوستدار <br />که دست کم یکی در میانشان <br />بی‌تردید مورد اعتمادت باشد، <br />و چون زندگی بدین گونه است. <br />&nbsp;<br />برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،<br />نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،<br />تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،<br />که دست کم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،<br />تا که زیاده به خودت غره نشوی.<br />&nbsp;<br />و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی، <br />نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت،<br />وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،<br />همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه‌ دارد.<br />&nbsp;<br />همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی،<br />نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند، <br />چون این کارِ ساده‌ای است،<br />بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند، <br />و با کاربرد درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی. <br />&nbsp;<br />امیدوام اگر جوان هستی، <br />خیلی به تعجیل، رسیده نشوی، <br />و اگر رسیده‌ای، به جوان‌ نمایی اصرار نورزی،<br />و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی، <br />چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد،<br />و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.<br />&nbsp;<br />امیدوارم سگی را نوازش کنی،<br />به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی،<br />هنگامی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد،<br />چرا که به این طریق<br />احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان. <br />&nbsp;<br />امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی،<br />هرچند خُرد بوده باشد،<br />و با روئیدنش همراه شوی،<br />تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.<br />&nbsp;<br />بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی،<br />زیرا در عمل به آن نیازمندی،<br />و برای اینکه سالی یک بار<br />پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: «این مالِ من است»<br />فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! <br />&nbsp;<br />و در پایان، اگر مرد باشی، <br />آرزومندم زن خوبی داشته باشی، <br />و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،<br />که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان<br />باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.<br />&nbsp;<br />اگر همه‌ی این‌ها که گفتم<br />فراهم شد،<br />دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!</div>]]></description>
					<pubDate>Sat, 4 Oct 2008 12:03:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=167</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/13/post-167/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عزیز دل بابا]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/12/post-166/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">دلم برای بابام که دور از&nbsp;شهر و&nbsp;یار و دیار، تنهاست می‌سوزد.&nbsp;به قول خودش حتی کسی نیست که وقتی بیدار می‌شود بهش سلام کند.&nbsp;</p><p align="justify">بچگی‌هایم خیلی عزیز دل بابایم بودم.&nbsp;</p><p align="justify">موقع جداییشان به دلیلی که نه مامانم و نه بابام هرگز نفهمیدند، ماندن با مامانم را انتخاب کردم و حسابی حال بابایم گرفته شد. خیلی روی من حساب می‌کرد. باورش نمی‌شد که تنهایش بگذارم.&nbsp;</p><p align="justify">بعد از جداییشان از بین حرف‌های مامانم چیزهای جدیدی می‌شنیدم که هیچ وقت از بابایم ندیده بودم اما&nbsp;طلاقش را برایم موجه نمی‌کرد، آنهم بعد از بیست سال زندگی!&nbsp;</p><p align="justify">به خوبی و خوشی از هم جدا شدند، برای مامانم تولد گرفتیم و چند شب بعدش دیگر مامان خانه نبود.&nbsp;نوزده سال از طلاقشان می‌گذرد و هنوز برای روز زن و برای روز پدر به هم زنگ می‌زنند! روز تولد همدیگر به هم زنگ می‌زنند. اما حاضر نیستند با هم زندگی کنند. حتی وقتی مامان به هر دری می‌زد تا بتواند با بچه‌هایش از ایران برود، حاضر نشد تا از رانت بابا استفاده کند و اقامت به شرط ازدواج مجدد با بابا را رد کرد.&nbsp;</p><p align="justify">این روزها که بچه‌هایم عزیز دل بابایشان هستند، هر وقت از دست علی از کوره در می‌روم به خودم و بابام فکر می‌کنم و این که از نظر من بابام بهترین و دوست‌داشتنی‌ترین مرد روی زمینه ولی از نگاه مامانم؟!</p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 3 Oct 2008 17:00:15 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=166</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/12/post-166/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[غافلگیری]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/11/post-164/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">روزی که به استاد گفت: «غافلگیری عادتمه»،&nbsp;همکلاسیم زد به پهلوم و گفت: «هنوز غافلگیرت نکرده؟»&nbsp;</p><p align="justify">حتی استادها هم از رفتارش فهمیده بودند...&nbsp;</p><p align="justify">با این که ازش خوشم می‌اومد، به روی خودم نمی‌آوردم، ترجیح می‌دادم طبق عادتش رفتار کنم و بگذارم غافلگیرم کنه.&nbsp;</p><p align="justify">روزی که سر کلاس شیرینی آورد و اعلام کرد ازدواج کرده، واقعا غافلگیر شدم.</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 2 Oct 2008 22:04:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=164</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/11/post-164/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[امر به معروف نکنید!]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/07/post-162/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;دیده‌اید این مامان‌ها همچین که می‌بینند داری می‌روی چایی بریزی، می‌گویند: حالا که پا شدی، چایی هم بیاور. یا همچین که می‌بینند می‌خواهی اتاقت را گردگیری کنی و مرتب کنی، می‌گویند: یک دستی هم به اتاقت بکش! خلاصه همان کاری را که می‌خواهی انجام بدهی در قالب دستور تکرار می‌کنند، همچین که لجت می‌گیره و دلت می‌خواد از آن کار منصرف شوی و بروی یک کار دیگر بکنی.&nbsp;</p><p align="justify">علی از همان مامان‌هاست. وقتی از قزوین آبغوره و گردو و رب و عدس و ... می‌آوریم. می‌گوید: تقسیم کن و به فلانی هم بده.&nbsp;</p><p align="justify">بهش می‌گم: تا نگفته بودی می‌خواستم همین کار را بکنم. اما حالا شاید ندهم.&nbsp;</p><p align="justify">می‌گه: خب بگو: «خودم هم همین تصمیم رو داشتم، چه تفاهمی!» چرا لجت در میاد؟&nbsp;</p><p align="justify">البته حق با علی&nbsp;هم هست، اما چی می‌شه، اگر بگذاره من لذت <strong>خودسرانه کار خوب کردن</strong> را بچشم؟</p><p align="justify">رفتارهای خوبی مثل این که وقتی کسی گرسنه است جلویش غذا نخوریم یا وقتی کسی بی‌بضاعت است، از وسایلی استفاده نکنیم که فخرفروشانه باشد، خلاصه دل کسی را نسوزانیم و دل کسی را آب نکنیم، وقتی دیکته می‌شود، آن هم از طرف حکومت، لج من یکی را که حسابی در می‌آورد. به خصوص وقتی کسی توی خیابان به حوای ۵/۲ ساله‌ می‌گوید: ماه رمضان است و در خیابان آب‌میوه نخور!&nbsp;قراره زحمت به بهشت رفتن یکی دیگه رو حوا بکشه؟ خب اگر اینقدر سختتونه که روزه بگیرید و از آبمیوه خوردن یک بچه دهنتون آب میفته&nbsp;بنشین خونه‌تون و نیا بیرون.&nbsp;</p><p align="justify">در یک محیط کاملا سترون، که هیچ مردی <strong>نمی‌تواند</strong> چشمش به هیچ زنی بیفتد، هیچ روزه‌داری، <strong>نمی‌تواند</strong> چشمش به هیچ غذایی بیفتد&nbsp;و ... می‌خواهند آزمایش پس بدهند و به بهشت بروند!</p><p align="justify">برای این که روزه‌داران عزیز به زحمت نیفتند، دیگران باید تظاهر به روزه‌داری کنند.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">تظاهر به روزه‌خواری بد است اما تظاهر به روزه‌داری نه؟&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 28 Sep 2008 16:03:19 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=162</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/07/post-162/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مردان مریخی، زنان ونوسی]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/04/post-160/</link>
					<description><![CDATA[<p>اخبار اعلام کرد که ساعت ۲ صبح می‌توانید مریخ را با چشم غیرمسلح در نزدیکی ماه ببینید.&nbsp;</p><p>کلی ذوق کردم، به‌خصوص که آن ساعت از صبح ما هنوز&nbsp;بیدار بودیم و نخوابیده بودیم. به علی گفتم: بیا بریم بالای پشت‌بوم.&nbsp;</p><p>گفت: نه.&nbsp;</p><p>گفتم: اگر دوست‌دخترت بودم من را می‌بردی تا خود مریخ، حالا که زنتم تا بالاپشت‌بوم هم نمی‌بری.&nbsp;</p><p>گفت:ای بابا، اون موقع می‌خواستم زنم بشی، الان که دیگه ... !</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 25 Sep 2008 08:49:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=160</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/04/post-160/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[میان دو کس جنگ چون آتش است &nbsp;&nbsp;&nbsp;فردوسی‌پور بدبخت هیزم‌‌کش است]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/01/post-159/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">وقتی که بچه بودم، می‌رفتیم لموک<sup>۱</sup> خانه‌ی دایی‌ام، باغی&nbsp;که استخر داشت و کلی درخت و پروانه و سنجاقک و یه عالمه قورباغه!&nbsp;</p><p align="justify">یک پسری<sup>۲</sup> بود که سنجاقک‌ها را شکار می‌کرد و&nbsp;در هر دستش یک سنجاقک می‌گرفت و آنها را آنقدر به هم نزدیک می‌کرد تا با&nbsp;هم دعوا کنند. طی این جنگ یکی سر آن یکی را می‌خورد. بعد آن که زنده می‌ماند را رها می‌کرد که بپرد.&nbsp;</p><p align="justify">اما بال‌های سنجاقک برنده بین انگشتان پسر&nbsp;همیشه آسیب می‌دید و دیگر توانایی پریدن نداشت، گاهی هم طی جنگ آنقدر آسیب می‌دید که دیگر نمی‌توانست بپرد.&nbsp;</p><p align="justify">همیشه از دیدن برنامه‌ی نود و فردوسی‌پور<sup>۳</sup> یاد آن پسربچه‌ی تخس&nbsp;می‌افتم.&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">نمی‌دانم امشب مدیرعامل قبلی استقلال را می‌خواهد به جان کی بیندازد!&nbsp;</p><p align="justify">باید همه‌ی برنامه‌های شب تلویزیون تمام شود بعد برنامه‌ی نود شروع شود تا ببینیم که چه می‌کند. وقتی هم که برنامه‌اش شروع می‌شود، با خداست که کی تمام شود، صاحب که ندارد!&nbsp;</p><p align="justify">علی حسابی از برنامه‌ی نود و به‌خصوص از فردوسی‌پور دفاع می‌کند و معتقد است&nbsp;بیست‌میلیون! تماشاچی دارد و بهترین برنامه‌ی تلویزیون است و اگر در هر زمینه‌ای یک برنامه مثل نود داشتیم، چنین می‌شد و چنان می‌شد. انگار الان که در فوتبالمان برنامه‌ی نود داریم، فوتبالمان چه شده است؟&nbsp;</p><p align="justify">می‌گوید: این برنامه تابوها را شکسته است، مسئولین را پاسخگو کرده است، کمک به شفاف‌سازی کرده است و ...&nbsp;</p><p align="justify">من می‌گویم: فردوسی‌پور را پولدار، فوتبالیست‌ها را پر رو، مسئولین را بی‌آبرو، بچه‌هایم را بی‌خواب کرده است و من را هم بی‌شوهر!</p><p align="justify"></p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><font size="1">۱- روستایی در شمال&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="1">۲- پسرخاله‌ی دختردایی‌ام&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="1">۳- درد و بلای مزدک میرزایی بخورد توی سرش</font></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 20:12:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=159</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/01/post-159/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[عکاسی از عکاس]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/07/01/post-153/</link>
					<description><![CDATA[<p><img alt="حوا از من عکس می‌گیرد :)" hspace="0" src="http://i34.tinypic.com/29xzqdd.jpg" align="baseline" border="0" /></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 10:53:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=153</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/07/01/post-153/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نصر من الله و فتح قریب]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/06/31/post-156/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">علی پرسید: چطوری متن را عمودی تایپ کنم؟&nbsp;</p><p align="justify">گفتم: کنترل + ۶ را بگیر و تایپ کن.&nbsp;</p><p align="justify">دوباره پرسید: چطوری از این حالت خارج بشم؟&nbsp;</p><p align="justify">گفتم: انتهای مطلبت دو&nbsp;بار کنترل + ۶ بگیر.&nbsp;</p><p align="justify">خندید و گفت: می‌خواهی ۳ بار بگیرم، می‌خواهی ۶ بار بگیرم. خب بگو بلد نیستم، چرا چرند می‌گی؟&nbsp;</p><p align="justify">خلاصه این که حتی حاضر نشد امتحان بکند و نتوانست کار مشتری را انجام دهد و مشتری رفت!</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">علی پرسید: این ماوس چرا کار نمی‌کند؟&nbsp;</p><p align="justify">گفتم: باید داخل آن یکی درگاه می‌زدی.&nbsp;</p><p align="justify">نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت:&nbsp; پشت کیس یک جا هست که ماوس می‌رود، ده تا که کار نگذاشته‌اند، ایراد از ماوس است.&nbsp;حتی حاضر نشد یک نگاه دیگر به پشت کیس بیندازد.</p><p align="justify">بلند شدم و خودم ماوس را&nbsp; دوباره وصل کردم به درگاه دوم، و ماوس کار افتاد.&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify">داشت با زحمت زیاد یک میخ کلفت را داخل یک چوب خیلی سخت چکش می‌زد، و میخ نه کج می‌شد و نه تو می‌رفت.&nbsp;</p><p align="justify">گفتم: میخ را کمی چرب کن.&nbsp;</p><p align="justify">هرهر خندید: چرب کنم؟ از شدت خنده نمی‌توانست چیزی بگوید.&nbsp;</p><p align="justify">بعد از کلی کلنجار رفتن، میخ و چکش را ول کرد و من&nbsp;میخ را چرب کردم و با دو تا تقه‌ای که زدم، میخ تا نصفه داخل چوب رفت و علی چکش را پس گرفت و کار را خودش تمام کرد!&nbsp;</p><p align="justify">&nbsp;&nbsp;</p><p align="justify">اما حالا بعد از ده سال که از زندگیمان می‌گذرد، موقع سیمان کاری از من دستکش آشپزخانه خواست تا دستش با سیمان تماس پیدا نکند، دستکشمان اندازه‌اش نبود.&nbsp;</p><p align="justify">پیشنهاد دادم قبل از کار دستش را با روغن زیتون چرب کند، <strong><font size="3">قبول</font></strong> کرد و نتیجه‌اش را هم دید. حتی بعد از اتمام کار، وقتی دستش را شست، هنوز نرمی روغن زیتون روی دستش بود.&nbsp;</p><p align="justify"></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 21:14:11 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=156</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/06/31/post-156/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[درس‌های زندگی]]></title>
					<link>http://sahar.blogsky.com/1387/06/31/post-154/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">این بنایی درس‌های زیادی به من داد از جمله این که همچنان مصرم که چه اشکالی دارد اگر زنی&nbsp; علاقه و توانایی‌اش را دارد، برود دانشگاه و رشته‌ی فنی بخواند.&nbsp;</p><p align="justify">البته خودم هرگز این کار را نخواهم کرد، ترجیح می‌دهم بروم کلاس «توربافی» و یک شوهر خوب تور کنم&nbsp;و وردستش&nbsp;مدام استانبولی گچ درست کنم، بدهم و او هم مدام بگوید: بجنب، الان گچ سفت می‌شه!&nbsp;</p><p align="justify"></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 17:13:50 GMT</pubDate>
					<comments>http://sahar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=154</comments>
          <guid>http://sahar.blogsky.com/1387/06/31/post-154/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
