مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 4 مهر ماه سال 1387 ساعت 08:49 AM

اخبار اعلام کرد که ساعت ۲ صبح می‌توانید مریخ را با چشم غیرمسلح در نزدیکی ماه ببینید. 

کلی ذوق کردم، به‌خصوص که آن ساعت از صبح ما هنوز بیدار بودیم و نخوابیده بودیم. به علی گفتم: بیا بریم بالای پشت‌بوم. 

گفت: نه. 

گفتم: اگر دوست‌دخترت بودم من را می‌بردی تا خود مریخ، حالا که زنتم تا بالاپشت‌بوم هم نمی‌بری. 

گفت:ای بابا، اون موقع می‌خواستم زنم بشی، الان که دیگه ... !

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 9:14 PM

علی پرسید: چطوری متن را عمودی تایپ کنم؟ 

گفتم: کنترل + ۶ را بگیر و تایپ کن. 

دوباره پرسید: چطوری از این حالت خارج بشم؟ 

گفتم: انتهای مطلبت دو بار کنترل + ۶ بگیر. 

خندید و گفت: می‌خواهی ۳ بار بگیرم، می‌خواهی ۶ بار بگیرم. خب بگو بلد نیستم، چرا چرند می‌گی؟ 

خلاصه این که حتی حاضر نشد امتحان بکند و نتوانست کار مشتری را انجام دهد و مشتری رفت!

 

 

علی پرسید: این ماوس چرا کار نمی‌کند؟ 

گفتم: باید داخل آن یکی درگاه می‌زدی. 

نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و گفت:  پشت کیس یک جا هست که ماوس می‌رود، ده تا که کار نگذاشته‌اند، ایراد از ماوس است. حتی حاضر نشد یک نگاه دیگر به پشت کیس بیندازد.

بلند شدم و خودم ماوس را  دوباره وصل کردم به درگاه دوم، و ماوس کار افتاد. 

 

داشت با زحمت زیاد یک میخ کلفت را داخل یک چوب خیلی سخت چکش می‌زد، و میخ نه کج می‌شد و نه تو می‌رفت. 

گفتم: میخ را کمی چرب کن. 

هرهر خندید: چرب کنم؟ از شدت خنده نمی‌توانست چیزی بگوید. 

بعد از کلی کلنجار رفتن، میخ و چکش را ول کرد و من میخ را چرب کردم و با دو تا تقه‌ای که زدم، میخ تا نصفه داخل چوب رفت و علی چکش را پس گرفت و کار را خودش تمام کرد! 

  

اما حالا بعد از ده سال که از زندگیمان می‌گذرد، موقع سیمان کاری از من دستکش آشپزخانه خواست تا دستش با سیمان تماس پیدا نکند، دستکشمان اندازه‌اش نبود. 

پیشنهاد دادم قبل از کار دستش را با روغن زیتون چرب کند، قبول کرد و نتیجه‌اش را هم دید. حتی بعد از اتمام کار، وقتی دستش را شست، هنوز نرمی روغن زیتون روی دستش بود. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387 ساعت 10:59 AM

علی گفت: 9 صفحه کار تایپی دارم، 3 صفحه من تایپ می‌کنم، 3 صفحه تو تایپ کن، 3 صفحه‌ی باقی‌مانده را هم باز خودم تایپ می‌کنم. 

گفتم: من می‌خواهم بخوابم، اول من 3 صفحه‌ی خودم را تایپ می‌کنم و می‌خوابم، بعد تو بشین و تایپ کن. 

کنار من نشست، و در حالی که من تایپ می‌کردم، مدام بلبل‌زبانی کرد تا موقع کار خسته نشوم و بی‌خوابی اذیتم نکند. کاغذها را ورقی زد و با خنده گفت: خب، تو تا الان، 6 صفحه‌ی من را تایپ کرده‌ای، حالا 3 صفحه‌ی خودت را تایپ کن!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 17 شهریور ماه سال 1387 ساعت 1:00 PM

خانه‌مان بنایی داریم و چند روزی مهمانی خانه‌ی مامانم می‌رویم. 

به علی گفتم: دسته چک‌ و مدارک شناسایی و طلاها را برداشته‌ام چیز دیگری هست که لازم باشد بردارم که دزد نبرد؟  

پرسید: مثلا چی؟ 

گفتم: مثلا سند ازدواجمان را !!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 16 شهریور ماه سال 1387 ساعت 01:19 AM

صبح که بیدار شدم، هیچ احساس خوبی نسبت به علی نداشتم، تا این که یادم آمد، دیشب حرفمان شد و من با ناراحتی خوابیدم. 

حالا هر چه فکر می‌کردم که سر چی حرفمان شد؟ یادم  نمی‌آمد. در نتیجه نمی‌دانستم که الان باید بی‌خیال موضوع شوم، یا باید قهر باشم. به هر حال باید تا قبل از بیدار شدن علی تصمیمم را می‌گرفتم، که وقتی علی بیدار شد، سلام می‌کنم یا نه؟ قهرم یا آشتی؟ 

آن روز مهمان داشتیم و من به این نتیجه رسیدم که آشتی کنم بهتر است، چون نمی‌شد که وقتی از من می‌پرسند سر چی قهر کردید؟ جواب بدهم: یادم نمی‌آید! 

خب زنم دیگه، فداکاری تو خونمه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387 ساعت 11:44 PM

 فکر می‌کنید ضریب انبساط آهن چقدر باشد؟ یعنی اگر یک تیرآهن را گرم کنیم چقدر به طولش اضافه می‌شود؟

فکر می‌کنید چند نفر هستند که درس‌هایی که در مدرسه یادشان داده‌اند را یاد گرفته‌اند و در زندگی روزمره‌شان استفاده می‌کنند؟ 

 

تولدم بود و مهمان داشتیم. قبل از آمدن مهمان‌ها علی حمام رفت و من هنوز کلی کار داشتم.

صدای چک چک شنیدم، دیدم از کنار دیوار مشترک اتاق و حمام آب می‌چکد و زمین هم خیس شده است. خیلی ناراحت شدم که وسط این گیر و دار، باید لوله‌ی ترکیده درست کنیم. طوری که علی هول نکند و آب تو دلش تکان نخورد، گفتم: علی جون دیوار اتاق خیس شده است، شاید لوله‌ترکیده باشد، و ... داشتم تعریف می‌کردم که علی گفت: نه، من «یخ» گذاشته‌ام روی تیرآهن ناودانی‌ای که گوشه‌ی اتاق بود، تا کوتاه‌تر شود، بتوانم از اتاق بیرون بیاورمش! 

 

شب که ماجرا را تعریف کردیم، یکی از مهمان‌هایمان گفت: اگر انبساط و انقباض در فلزات اینطوری بود، این آهن‌فروش‌های بازار یک فندک می‌گرفتند سر تیرآهن‌ها و از آن طرفش مدام اره می‌کردند و می‌فروختند ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387 ساعت 09:56 AM

مهمان خواهرم بودیم و آنها ما را با خودشان به خانه‌ی کس دیگری به مهمانی بردند.

جایی که مهمان شده بودیم آشنا بود، اما مهمان‌هایی داشتند که یا کمی می‌‌شناختیم یا اصلا نمی‌شناختیم.

خانمی در این مهمانی بود که از خاطرات بد ازدواج اولش تعریف می‌کرد. از آن بحث‌های خاله‌زنکی بود که علی همیشه یک جوری خرابشان می‌کند.

ماجرا این بود که این خانم از شوهر اولش که پدر بچه‌هایش هم بود طلاق می‌گیرد و بعد از ازدواج دومش متحول می‌شود و می‌فهمد که طلاق خیلی کار بدی است! پس از شوهر دومش طلاق! می‌گیرد و باز زن همان شوهر اولش می‌شود.

حالا برای اسم بردن از شوهر اولش مشکل داشت. اگر می‌گفت شوهرم، معلوم نبود کدام شوهرش را می‌گوید، اگر می‌گفت شوهر اولم، که خب الان هم شوهرش بود و با او زندگی می‌کرد. اگر می‌گفت شوهر سومم، که خب سومی نبود، تکرار همان اولی بود. اگر می‌گفت پدر بچه‌ها که خب انگار از این آدم دل خوشی ندارد تا از او به عنوان همسر یاد کند، آن هم وقتی که برای بار دوم با او ازدواج کرده و در حال حاضر هم در یک خانه زندگی می‌کنند. البته می‌گفت از او دل خوشی ندارد و این تحول روحانی باعث شده است تا او را ببخشد.

 علی که متوجه می‌شود این خانم در نام بردن از شوهر اولش مشکل دارد با صدای بلند در آن جمع غریبه پیشنهاد داد: شما می‌توانید تا اطلاع ثانوی به ایشان بگید «اون پدرسوخته».

همه سرخ و سفید شدند اما باجناق علی که ما را با خودش به آن مهمانی برده بود، کبود شد. 

 

* این مطلب نسخه‌ی دوم است، نسخه‌ی اول را علی بنا به مصالح امنیتی ـ حکومتی، ممیزی کرد و من برای گرفتن مجوز نشر، مطلبم را تعدیل کردم و شد این که می‌خوانید، امیدم برای درک مطلب به هوش وافرتان است، از کلیه‌ی مخاطبین به خاطر این شوهرذلیلی عذرخواهی می‌کنم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387 ساعت 09:47 AM

می‌گن چرا اینقدر جواب شوهرتو می‌دی؟ جواب نده!

به علی می‌گم: آشغال‌ها را ببر.

می‌گه: دیشب بردم!

آخه من نباید وقتی می‌گه: شام بیار، بگم: دیشب خوردی؟

نباید بگم؟ خیلی خب اگر بی‌ادبیه، جسارته یا توهین به ساحت مقدس(۱) شوهرمه نمی‌گم.

۱ - مادرشوهرم می‌گوید: شوهر خدای روی زمین است.

البته این حرف را به عروس‌هایش می‌گوید و گرنه شوهر خودش خدا که نیست هیچ، پیغمبر است و هر چه زنش بگوید را مثل وحی مُنزل به دیده‌ی منت می‌پذیرد و بی‌خدشه‌ای ابلاغ می‌کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 2 شهریور ماه سال 1387 ساعت 10:33 AM

علی مدام یادآوری می‌کند که، خیلی طول کشیده است تا اجساد دایناسور و ماموت و خزنده و پرنده و چرنده و سگ و گربه و درخت و جنگل و بیشه، تبدیل به نفت شود و خیلی زحمت کشیده شده تا این نفت تبدیل به پلاستیک‌هایی شود که مردم بی‌محابا دور می‌ریزند. این پلاستیک‌ها تبدیل به فسیل‌های فناناپذیری می‌شوند که آیندگان ما آنها را در اطراف محل زندگی ما پیدا می‌کنند و از روی آنها می‌فهمند که ما چگونه مردمانی بوده‌ایم.

خسته‌ام کرده است بس که این سگ‌مرده‌هایی که نفت و بعد پلاستیک شده‌اند را به رخم کشیده است.

گفتم: من آبکش استیل می‌خواهم.

گفت: نه سنگینه، دستتو پاره می‌کنه، داغ می‌شه باید با دستگیره بگیریش ... آبکش پلاستیکی برایت می‌خرم و هر سال عوض می‌کنم...

خالی می‌بست، آبکش پلاستیکی خرید، چون ارزون‌تر بود، و ده سال طول کشید تا اجازه‌داد عوضشون کنم.

رفتیم بقالی (سوپرمارکت) و آقای فروشنده خواست خریدمان را که دو بطری شیر بود بگذارد داخل کیسه‌ی پلاستیکی و بدهد دستمان که علی گفت: نه آقا پلاستیک نیازی نیست، می‌گیریم دستمان. صدای فروشنده درآمد که نه آقا زشته از مغازه‌ی ما بروی بیرون و خریدت را دستت گرفته باشی، بگذار نایلون بدهم. علی گفت: نه این‌ها در خانه‌ی ما مصرف نمی‌شود، باید بریزیم دور، حیف است.

کیسه‌ی زباله نمی‌خرد، در عوض کیسه‌های پلاستیکی‌ای که از مغازه‌های میوه‌فروشی و بقالی و ... به خانه‌ی ما وارد می‌شوند را به جای کیسه‌ی زباله استفاده می‌کند و چون این کیسه‌ها از سطل زباله‌مان خیلی کوچکتر هستند، از سطل زباله استفاده نمی‌کنیم و یک راست این کیسه‌ها را به لولای در آشپزخانه آویزان می‌کنیم و آشغال‌هایمان را داخلش می‌ریزیم و آخر روز چند تا از این کیسه‌های پر آشغال به در آشپزخانه آویزان است.

گفتم: آبکش کوچیکه را انداختم دور، شکسته بود، دوبار دستم را پاره کرد.

گفت: خوب کردی، به هر حال زن زنده بهتر از سگ‌مرده است!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387 ساعت 1:40 PM

این نوشته‌ها را در کمال خونسردی می‌نویسم، اصلا هم از کوره درنرفته‌ام!

این آقایون که تنها وارثین ریاست‌جمهوری هم هستند (چون زن‌ها رجل سیاسی محسوب نمی‌شوند) راستی راستی باورشان شده که زن‌ها ناقص‌العقلند و قیم نیاز دارند، وگرنه کج می‌شوند!

همین علی فکر می‌کنه مامان و بابام من رو سپردند دستش که سرپرستم باشه، مرد حسابی وقتی توی فرم می‌نویسند سرپرست خانواده کیه؟ یعنی این که نماینده‌ی آن خانواده‌ی چهارنفره‌تون برای طرف حساب شدن با ما، کیه؟ فکر کرده من هم بچه‌اش هستم. می‌خواد تربیتم کنه. خب زن بی‌تربیت نمی‌گرفتی.

هر چی هیچی نمی‌گم این هم هیچی نمی‌گه!

فکر کردی برای چی اجازه‌ی همه کاری رو بهت می‌دهم چون سابقه‌ی خرابکاری و دسته‌گل به آب دادن نداری؟ چون به تنهایی می‌تونی جواب‌گو باشی؟ چون تو خودت را ثابت کرده‌ای که همه‌فن‌حریفی؟ نه چون اصلا به اجازه‌ی من احتیاجی نیست. چون هر کسی به هر کاری مجازه!

اصلا قانون بنویس و بگو هر کاری چه مجازاتی داره (تشویق که نداریم!) من هم اگر خرابکاری کردم، پیه تاوانش را به تنم می‌مالم. بماند که تا اینجای زندگیمون این تویی که همیشه خسارت بالا آوردی و من راست و ریستش کردم! حالا خودم برای هر کاری باید تأییدیه‌ی محل و نظر مثبت فامیل و  دلیل منطقی و صرفه‌ی اقتصادی و ... جور کنم که چیه؟ می‌خوام مجله آبونمان بشم! یا می‌خوام صندوق‌قرض‌الحسنه‌ی فامیلی درست کنم! یا می‌خوام کتاب‌خانه‌ی عمومی بین دوستان راه بیندازم! یا می‌خوام تورهای ایران‌گردی و تهران‌گردی (دوستان و آشنایان) راه بیندازم!  و کلی کار دیگه که همه رو با زرنگی و نه با تحکم! ملغی می‌کنه. (بله این قسمتش حُسن محسوب می‌شود).

یک نگاه به لیستی که اسم بردم بیندازید، اصلا تو هیچ کدومشون ضرری یا خسارتی یا زحمتی یا هزینه‌ی هنگفتی، به علی وارد می‌کنه؟ همین آبونمان مجله به اندازه‌ی میوه‌ی یک وعده‌ی یک روز هم هزینه ندارد! می‌گه: چه کاریه خودم هر ماه برایت می‌خرم! و بعد می‌گه مال ماه گذشته را که خریده‌ام مال این ماه هم هنوز درنیامده است! وقتی مجله‌ی قبلی را نشانش می‌دهم که بداند از آخرین مجله‌ای که خریده است چهار ماه می‌گذرد! می‌خندد.

همیشه با این جلمه که تو خیلی دموکرات هستی من را خر می‌کند و استبداد خودش را به کرسی می‌نشاند.

هرازگاهی هم با جملات «چون من می‌گم»، «چون من شوهرتم»، «چون من مَردَم»، ختم جلسه را اعلام می‌کند.

اگر نه با جمله‌ی «باشد هر وقت من مُردَم، این کار را بکن»! نظرات من را وِتو می‌کند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 21 مرداد ماه سال 1387 ساعت 6:12 PM

رو که نیست سنگ‌پای کاسپین است!

دو روز است قیافه گرفته (انگار سگ بسته‌اند) که چرا هر چیزی را ده بار می‌گی؟

حافظه‌اش بگیر نگیر دارد؛ یادش می‌ماند که ده بار گفته‌ام، اما یادش نمی‌ماند که چه چیز را ده بار گفته‌ام!

وقتی می‌گویم مهمان داریم سر راهت میوه بخر و لواشک آلو می‌خرد اشکالی ندارد، بامهمان‌ها می‌خوریم و می‌خندیم، یا وقتی می‌گویم شام سیب‌زمینی سرخ‌کرده داریم، ماست بخر و چیپس می‌خرد هم اشکالی ندارد، خاطره می‌شود، اما وقتی می‌گویم برای حوا شیر بخر و بستنی می‌خرد، یا می‌گویم برای مروا پوشک بخر و زیتون می‌خرد چی؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387 ساعت 8:30 PM

یکی از این فیلم‌هایی که توش دختره و پسره به هم می‌گن:‌ عزیزم تو از چه رنگی خوشت میاد؟ از آب‌هویج خوشت میاد یا از آب‌سیب؟ چی شد که با من ازدواج کردی؟ و ... را با علی مسخره می‌کردیم، که از علی پرسیدم: حالا تو از چه چیز من خوشت اومد، که با من ازدواج کردی؟

گفت: از حرف زدنت، جواب دادنت. از جواب دادنت خیلی خوشم اومد.

.

.

.

حالا ببینید من چه شکلی می‌شوم، وقتی چندمین سالگرد ازدواجمان می‌پرسم: علی جان، چه چیز منو دوست نداری و ترجیح می‌دهی تغییر کند؟ و او بگوید: جواب دادنت. تو خیلی جواب منو می‌دی!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 4 مرداد ماه سال 1387 ساعت 12:15 PM

در یک ظهر جمعه‌ی گرم تابستان، درست وسط فصل هندوانه، علی با دوازده‌هزار تومانی که همه‌ی موجودی‌مان بود، رفت تا هندوانه بخرد.

وقتی برگشت یک چمدان دستش بود!

خوشحال بود، پرسید: فکر می‌کنی چند خریدمش؟

نمی‌دانستم چی باید بگم، ولی مطمئن بودم دیگر پولی نداریم.

خودش گفت: ۰۰۰/۱۰ تومان! خوبه نه؟ بعد بازش کرد و داخلش یک هندوانه بود!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387 ساعت 3:55 PM

تازه کامپیوتر خریده بودیم و قرار شده بود من با کار تایپ اقساط کامپیوتر را پرداخت کنم. نرم‌افزار تایپمان که زرنگار بدون امکان چاپ بود را نیز همان شرکتی که کامپیوتر را فروخت، برایمان نصب کرده بود و ما  دیسکت‌های نصب برنامه را نداشتیم. همان روزی که کامپیوتر را آوردیم خانه، یک سفارش تایپ هم گرفته بودیم، زهی سعادت، همه چیز مرتب بود.

کار تایپ برای من که سرعت تایپم بالا نبود، سنگین بود و مهلت هم کم بود، فردا عصر باید تحویل می‌دادیم.

هارد کامپیوترمان ۴۰ مگا بایت بود، یعنی از یک سی‌دی هم کمتر!

علی هم که استاد چیدمان و بهینه‌سازی است، شروع کرد به پاک کردن چیزهای اضافی تا فضای بیشتری از هارد آزاد شود، از جمله بازی‌ها و هلپ ویندوز سه و یک و ... را پاک کرد.

من که از این کار علی حوصله‌ام سر رفته بود و می‌خواستم زودتر بنشینم سر تایپ و کار را برای فردا آماده کنم، از اتاق رفتم بیرون تا کمتر حرص بخورم.

مدتی گذشت و علی بیرون نیامد، رفتم بهش سر بزنم ببینم کارش کی تمام می‌شود، دیدم  به کامپیوتر زل زده است، سرش را گرفته بین دو تا دستاش و پکر است!

نرم‌افزار زرنگار را هم اشتباهی پاک کرده بود! و من فقط گفتم: فدای سرت.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387 ساعت 7:42 PM

اولین مسافرتمون نبود که با هم می‌رفتیم. اما از وقتی که رفته بودیم خونه‌ی خودٍ خودمون این اولین مسافرت بود.

غیر از لباس‌هایمان که یک کوله‌پشتی کوچک بود، یک ساک بزرگ خوراکی، میوه و ناهار و میوه و آجیل و میوه و ... برداشته بودم.

موقع بیرون رفتن عین زن‌های خانه‌دار و کاربلد فلکه‌ی آب را بستم، شیر گاز را بستم،  داشتم وسایل اضافی را از پریز می‌کشیدم که علی گفت: اصلا برایت این اهرم رو می‌زنم که همه‌ی برق خونه قطع بشه و تو هم خیالت راحت بشه.

هم برق، هم آب و هم گاز را قطع کردیم و رفتیم.

اما خیالم راحت نشد، یک جای کار لنگ بود!

وقتی سر خیابان سوار ماشین شدیم، یادم افتاد که ساک خوراکی‌ها را دم در جا گذاشته‌ام!

حالا دیگه خیالم راحت شد، چون فهمیدم کجای کار لنگ بوده است.

قرار بود سه روز رامسر بمانیم که ده روز ماندیم. خیلی خیلی خوش گذشت.

وقتی برگشتیم، ساعت ۴ یا ۵ صبح بود. در را که باز کردم، بوی گندی زد توی دماغم و چشمم افتاد به ساک غذاها که دم در جا مانده بود. فکر کردم بوی گند، از غذاهای داخل ساک است که ده روز است مانده‌اند و فاسد شده‌اند.

هیچ کافر نبیناد، هیچ دشمن نشنواد، بوی گند از یخچال و فریزر بود که ده روز بود خاموش بودند و هر چه داخلشان بود فاسد شده بود!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387 ساعت 12:45 PM

ماجرای اول؛

نظر علی این است که من به جای این همه تنوع موضوع در وبلاگم، وبلاگ دیگری بسازم به نام: «ماجراهای من و علی بی‌غم» و در آن «روزنامه» بنویسم و همه موضوعات را منهای «داستانک» در آن بگذارم و این وبلاگ را هم برای «داستانک» باقی‌بگذارم.

حالا خودش یک وبلاگ دارد که می‌خواهد در آن هم «روزانه» بنویسد و هم «داستانک»!

ماجرای دوم؛

یکی می‌خواست در سن ۲۳ -۲۲ سالگی ازدواج کند و نظر علی را می‌پرسید، علی هم گفت: زود است. از علی پرسیدم: تو که خودت ۱۹ سالگی ازدواج کردی، چه‌جوریه که برای این زوده؟ گفت: من فرق می‌کنم.

ماجرای سوم؛

ساعت یک شب بود و ماهم مثل چند خانواده‌ی دیگر مهمان خواهرم بودیم و بالاخره رخت‌خواب پهن کردیم و خوابیدیم، یوشیا یکی از پنج بچه‌ای که بود (دو تا از بچه‌ها؛ حوا و مروا بودند) یواشکی در گوش مامانش گریه می‌کرد. به علی گفتم: طفلکی برای این گریه می‌کند که می‌خواد براش یک کتاب قصه‌ی دیگر هم بخوانند، علی گفت: نخیر، ‌این بچه «پس‌گردنی» می‌خواد. گفتم: چطور بچه‌ی تو که تا نیم‌ساعت پیش دنبال همه می‌دوید و اسباب‌بازی‌هایشان را می‌گرفت و صدایشان را درمی‌آورد، «پس‌گردنی» نمی‌خواست؟ گفت: آخه، حوا بچه‌ است! چه‌ می‌فهمه؟

نمی‌دانم «بچگی» برای بچه‌ی ما و «بچگی» برای بچه‌ی مردم فرق دارد؟ یا این هم از همان «توصیه‌هایی برای همه، غیرخودم» است.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 ساعت 6:07 PM

شاید ده روزی شد که رهی و علی با هم تونستند کار یک کتابی رو تموم کنند.  هر شب بیدار بودند و هر روز سر کار می‌رفتند و وقتی برمی‌گشتند دوباره تا صبح بیدار بودند و کار می‌کردند تا این که کتاب تموم شد.

فکر نکنم بیشتر از ۵ ساعت تو این مدت خوابیدند.

بعد از تموم شدن کار کتاب خونه‌ی مامانم رفتیم. علی و  اشکان رفتند تو اتاق و مشغول کامپیوتر شدند. شب که برگشتیم خونه، علی گفت: فکر می‌کنم تو اتاق اشکان که بودم و پنجره باز بود، بازوی راستم سرما خورده است. احساس گرفتگی و درد تو ماهیچه‌ام دارم.

فرداش دردش بیشتر شد. بهش گفتم: برو دکتر. می‌دونستم نخواهد رفت.

از سر کار زنگ زدم بهش و حالش رو پرسیدم. گفت: هنوز دستش درد می‌کنه و انقدر درد زیاده که نمی‌تونه کار کنه. گفتم: عصری که اومدم با هم می‌ریم دکتر.

وقتی از سر کار برگشتم، علی خونه بود. دستش رو نگاه کردم. پر از دانه‌های آبدار شده بود. مثل آبله‌مرغون. خودش هم خبر نداشت. نکرده بود یه نگاهی به دستش بکنه، ببینه چشه! از دیدن دستش حالم بد شد. همون موقع رفتیم دکتر دوروزی.

دکتر گفت: تازگی چی‌کار کردی؟ این مریضی اسمش «زونا»ست. کسانی مبتلا می‌شن که یا براثر کهولت سن یا بر اثر مریضی شدید یا استرس ناگهانی قوای دفاعی بدنشون به شدت ضعیف شده باشه، تو که به نظر هیچ‌کدوم از اینها نیستی به خصوص با این خونسردی‌ تو بهت نمیاد که اهل استرس باشی و فهموند که می‌دونه اسمش علی‌بی‌غم است.

علی‌بی‌غم ما با ده شب کار و بی‌خوابی مداوم مرض آدم‌های غمخوار را گرفته بود.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2    >>