اگر چه این روز را مدتها بعد نوشتم، خاطرهاش دقیق یادم هست، با تمام جزئیات.
تمام آن شب را نخوابیدم. از ساعت ۴ صبح دردی توی کمرم حس کردم که زیاد نبود، اما تا قبل از آن هم نبود. ساعت ۶ صبح به علی گفتم: به مامانم بگوییم که امروز سر کار نرود. علی گفت: درد داری؟ گفتم: کمی. گفت: خب، بگذار مامان برود سر کار، اگر رفتیم بیمارستان و گفتند بستری شوی، میگوییم مامانت هم بیاید.
ساعت ۷ صبح گفتم: برویم بیمارستان. علی گفت: باشد ساعت ۸، ۵/۸ میرویم که پرسنل بیمارستان همه باشند، باز ما را معطل نکنند، که دکتر نیست و ماما نیست.
ساعت ۵/۹ از خانه رفتیم بیرون و ۱۵/۱۰ بیمارستان هدایت بودیم. رفتم کارهای پذیرش را انجام دادم و آمدم روی پلههای سنگی بیمارستان نشستم و زنگ زدم به مامانم و خواهرم که بیایند بیمارستان.
علی تا من را دید که روی پلهی سنگی نشستهام و تلفن میزنم، پرسید: تو هنوز هم درد داری؟
گفتم: آره، ولی نه زیاد
گفت: اگر امروز هم قبولت نکردند و گفتند برو فردا بیا، سیرداغ، پیازداغش را زیاد کن، یعنی بگو: آی وای، درد دارم، تا بستریات کنند.
ساعت ۴۵/۱۰ نوبت معاینهام رسید، قرار شد بستری شوم. همان موقع هم مامانم آمد. رفتیم که لباسهایم را عوض کنم.
سر زایمان حوا موقع برداشتن وسایل بیمارستان همه چیز برداشته بودم، اما وقتی رفتم بیمارستان چون فکر نمیکردم، همان روز بستری شوم (چون اصلا خبری از درد نبود) وسایل را خانه جا گذاشته بودم و علی مجددا رفته بود آورده بود اما دمپایی را جاگذاشته بود و توی بخش من دمپایی نداشتم و برای رفتن به دستشویی دمپایی تخت بغلیام را قرض میگرفتم! بهیاری که میآمد و کمکمان میکرد، گفت: برایت یه قوطی ۳ کیلویی کمپوت آناناس آوردند، اما یه دمپایی نیاوردند!
خلاصه حواسم بود که این بار چیزی کم و کسر نداشته باشم برای همین همه چیز را با خودم برده بودم بیمارستان و یک جفت دمپایی خیلی خوشگل و شیک هم برداشته بودم که توی بخش بپوشم. همچین که موقع بستری شدن دمپاییام را دیدند، گفتند: این چیه؟ باید دمپایی نو باشد تا استریل باشد، و من باز هم بدون دمپایی ماندم.
ساعت ۱۱ توی بخش بودم و ۱۰/۱۱ روی تخت خوابیده بودم. تخت سمت راستم خانمی بود که زایمان سومش بود و قرار بود لولههایش را هم برایش ببندند. هر کسی میشنید که زایمان سومش است، میگفت: لولههایت را ببند و او مجبور بود توضیح دهد که همین تصمیم را دارد.
من هم که زایمان دومم بود. تخت سمت چپم زایمان اولش بود.
دانشجوهای مامایی آمدند و کارهای مقدماتی را انجام دادند. یک کمربند دور کمرم بستند که وصل بود به مانیتور و نمودار و صدای قلب بچه را پخش میکرد.
ماما آمد و معاینه کرد و به دانشجوهایش گفت: این زود میزاد، اما بچه اش نچرخیده (یعنی سرش بالاست و پاهاش پایین)، به من هم سفارش کرد که هر وقت دردت گرفت، زور نزن!
کمی گذشت و دردهایم شدید شد، خواستم برایم تزریق اپیدورال کنند، گفتند: نمیشود تو زود میزایی. دیگر فرصتی نیست که اپیدورال بزنیم.
هر بار که درد شروع میشد ماما میآمد و من را راهنمایی میکرد که همزمان با درد، زور نزنم و او خودش از روی شکم و توی شکم سعی میکرد بچه را بچرخاند!!
حدود ۵/۱ بود که وقتی معاینه کرد گفت: بچهاش مکونیوم دفع کرده است. مشخصاتش را بنویسید و برای سزارین آمادهاش کنید.
از شنیدن اسم سزارین حالم گرفته شد. چون موقع به دنیا اومدن دخترم بیهوش بودم و نمیتونستم ببینمش.
تخت سمت چپی هم باید سزارین میشد، او هم بچهاش مکونیوم دفع کرده بود. اما چون اون زایمان اولش بود و مراحل اول زایمانش بچهاش مکونیومی شده بود، (یعنی تا زایمانش ۶-۷ ساعت دیگر وقت بود) فوری بردندش اتاق سزارین.
کتابی که محسن برام خریده بود، آنقدر مفصل بود که میدانستم مکونیوم چیست؟ و حالا چه میشود. (مدفوع کردن جنین در شکم مادر را مکونیوم میگویند. خطرش هم این است که ممکن است بچه همان را تنفس کند یا بخورد، یعنی برود توی ریهاش که آن موقع باید ببرندش توی یک دستگاه مخصوص و مشکلات خاص خودش را دارد).
مامای اصل کاری که آمد، معاینه کرد و گفت: این تا ۲۰ دقیقهی دیگر میزاد، نمیخواد ببریدش اتاق سزارین، و شروع کرد به راهنمایی من که هر وقت من گفتم زور بزن و هر وقت من گفتم زور نزن.
در این لحظات من دردی داشتم که هیچ وقت تجربه نکرده بودم. اما باز هم چون توی کتاب ۹ ماه انتظار زیبا خوانده بودم و درضمن زایمان دومم بود میدانستم که هر ۲ دقیقه یک بار ۳۰ ثانیه درد خواهم داشت. موقع درد که میشد ساعت را نگاه میکردم و ثانیهها را تعقیب میکردم تا حواسم پرت شود و راحتتر بتوانم درد را تحمل کنم.
وقتی میدونی که درد موقته و میدونی که چه مدت دیگه تموم میشه، راحتتر میتونی تحملش کنی.
خلاصه این که ساعت ۲۰/۱۴ مروا خانوم به دنیا اومد. خوش اومدی دخترم.
اما به من نشونش ندادند. برخلاف حوا که تا لحظهای که از اتاق ببرندش، سه بار نشونم دادند.
مدام هم این دانشجوها حرفهای عجیب و غریب میزدند، دست و پاشونو گم کرده بودند. تلفن زدند و سراغ دکتر کودکان را گرفتند، که دکتر نبود. سراغ دکتر اورژانس را گرفتند، او هم رفته بود.
حرفهاشون نگرانم کرد. میگفتند: که بچه را که سر و ته میکنیم، تنفس دارد، اما وقتی درازکش میکنیم، رنگش سفید میشود.
هرچه هم من میخواستم تا مروا را نشانم دهند، قبول نمیکردند و وقتی میپرسیدم: آیا چیزی شده؟ میگفتند: نه، چیزی نشده و حال بچهات خوب است.
بعدها فهمیدم که واقعا چیزی نشده بوده و این دانشجوها بودند که دست و پایشان را گم کرده بودند و نمیدانستند با بچهی مکونیوم دفع کرده چه باید بکنند و علائم خطر را از غیرخطر تشخیص نمیدادند. اما در آن لحظات که نفر بعدی هم زایید و بچهاش را گذاشتند روی شکمش! من نگران مروا کوچولوم بودم و هیچ دردی (بخیهزدن بعد از زایمان) برایم مهم نبود.
وقتی من را آوردند بیرون از بخش، حوا و علی و مامان و سپیده منتظرم بودند، دیدن حوا خیلی خوشحالم کرد، اما وقتی از من سراغ مروا را گرفتند، زدم زیر گریه و گفتم بچه را نشان من ندادهاند، بروید ببینید کجاست؟
اما بشنوید از اتفاقات بیرون اتاق زایمان، یعنی جایی که مامان و علی و بقیه بودند.
مامان و علی و حوا در بیمارستان بودند و علی میرود دنبال سپیده که از خانهی مامان بیاوردش به بیمارستان. همان موقعی که علی از بیمارستان خارج میشود، خبر تولد مروا را به مامانم میدهند، یعنی علی نبوده که خبردار شود. مامانم هم زنگ میزند به سپیده و خبر تولد مروا را به سپیده میدهد. و وقتی که علی میرسد به سپیده، و با هم به سمت بیمارستان حرکت میکنند، سپیده فکر میکرده که علی میداند بچهاش متولد شده، پس چیزی نمیگوید، در حالی که علی خبر نداشته، و وقتی که به بیمارستان میرسند مامان به علی نمیگوید بچهات به دنیا آمده، چون فکر میکرده که سپیده به علی گفته است. نتیجه این که همه میدانستند بچه متولد شده غیر از علی. وقتی توی بخش من را آوردند بیرون علی همانجا که من را میبیند متوجه میشود که بچه به دنیا آمده و وقتی که میبیند من گریه میکنم و میگویم بچهام را به من نشان ندادند، بروید ببینید کجاست، علی نگران میشود و با خودش فکر میکند لابد خبری است که نه سپیده و نه مامان، هیچ کدام خبر تولد بچه را به او ندادهاند. خلاصه این که فکر میکند بچه تلف شده است، و همه دارند نقش بازی میکنند.
علی رفت اتاق نوزادان و دخترش را که روی دستش نوشته بود مروا اشرفی پیدا کرد و با دوربین ازش فیلم کوتاهی گرفت و پرستار بداخلاق بیرونش کرد.
فیلم را به من نشان داد تا خاطرم جمع شود که بچهام سالم و زنده است.
اما نگرانی من به همین جا ختم نشد.
توی اتاق بودم و هنوز مروا را برایم نیاورده بودند، دو تا پرستار آمدند و پرسیدند: قلیبیگی کیه؟
تا من بیام جواب بدم، یکی از پرستارها گفت: آهان همونی که بچهاش عوض شده! و رفتند.
و من نفهمیدم که یعنی پوشکش عوض شده یا خودش عوض شده!
وقتی مروا را آوردند از شباهتش به خودم خیلی خوشم آمد. اما با این که شباهتش را میدیدم، جملهی پرستار توی گوشم بود ـ همونی که بچهاش عوض شده ـ تصمیم گرفتم بروم و بقیهی بچهها را ببینم تا مطمئن شوم که بچه مال خودم است. به خصوص که وقتی علی فیلم گرفته بود، توی یک دستگاه دو تا بچه گذاشته بودند و من میترسیدم که بچهام واقعا توی دستگاه عوض شده باشد.
از مامانم پرسیدم: این مچبند اطلاعات اسم و فامیلی را کی دور دست بچه میبندند؟ گفت: همان لحظهی تولد.
حدس میزدم که بچهی دیگری که توی دستگاه کنار مروا بوده، باید همانی باشد که مکونیوم دفع کرده بوده، گشتم تا مادرش را پیدا کنم، تا بتوانم قیافهی بچهاش را ببینم و مطمئن شوم که مروا بچهی خودم است. هر چه فکر کردم اسم یا قیافهی زن تخت سمت چپی یادم نیامد. رفتم تمام اتاقها را گشتم، اما هیچ قیافهای به نظرم آشنا نبود. اتاق سزارینیها هم که از طبیعیها جدا بود. رفتم اتاق سزارینیها را هم گشتم، اما پیدایش نکردم. رفتم از پرستار پرسیدم: اون یکی بچهای که مکونیوم دفع کرده بود کجاست؟ گفت: برای چی میپرسی؟ گفتم: میخواهم ببینمش، میخواهم بدونم مامانش کجاست؟ جواب داد که نمیداند.
تمام شب را من با خودم کلنجار رفتم تا این که نزدیک صبح بود که یادم افتاد خانوم تخت بغلی گفته بود: اسم بچهاش را میخواهد بگذارد، سپهر یا پارسا و به نظرش پارسا به فامیلیشان که پارسیفر است بیشتر میآید. به این ترتیب فامیلیاش را یادم آمد و میتوانستم از روی فامیلیاش پیدایش کنم. اما یک مرتبه یادم آمد که او اصلا بچهاش پسر بوده و قطعا نمیتوانسته با بچهی من که دختر بوده توی دستگاه عوض شوند. از آن وقت دیگر فکرم راحت شد و توانستم بخوابم.
حالا که مروا را نگاه میکنم، میبینم با این همه شباهت چطور ممکن است عوض شده باشد؟ آن هم با یک پسر!