مامانم میگفت: انقدر که من کار دارم، خر کار نداره! و من تو دلم میگفتم: شلوغش میکنه، اون فقط برنامهریزی نداره.
صبح بعد از این که خانه را مرتب میکنم که خود این کلی کار است و برای توصیفش فقط یک کلمه میگوییم: قُندواری۱، تا بچهها بیدار نشدهاند باید کارهای آشپزخانه را هم انجام بدهم وگرنه دیگر انجامشان میماند تا وقتی که دوباره بچهها بخوابند.
دیگر میماند کارهای عقبافتادهای مثل گردگیری، مرتب کردن کتابخانه، مرتب کردن کمد لباسها، مرتبکردن اسباببازیها و ... که هر وقت بچهها خوابند و قندواری و کار آشپزخانه را انجام داده باشم میتوانم به آنها برسم. خیلی اوقات هم نمیرسم و اهمیتی هم نمیدهم، چون تا مرتب میکنم، علی به هم میریزد.
اما وقتی که بچهها بیدار میشوند، به دو سری پوشک، و دو سری شستن دست و صورت و مرتب کردن موها و دو سری صبحانه باید رسیدگی کنم.
بعد نوبت جمع کردن رختخوابهاست.
حالا میتوانم خانه را جاروبرقی بکشم.
بعد از جاروبرقی نوبت ناهار دادن به بچههاست.
بعد از ناهار باید یک بار دیگر قندواری کنم و دوباره جاروبرقی بکشم.
البته این میان مروا هر وقت اراده کند باید شیرش بدهم. هر نوبت کمتر از نیم ساعت نیست و در بیشترین زمان رکورد سه ساعت و چهل و پنج دقیقه را به نام خودش ثبت کرده است که وقتی از کنارش بلند شدم، تنم خواب رفته بود.
شستن یک روز در میان توالت و آشپزخانه را هم دارم.
شستن یک روز در میان لباسها هم هست که بعد از شستن، جمع کردن و اتوکشی میخواهد.
روز سخت، روزی است که نوبت حمام رفتنمان هم باشد. با سرعت در حوله پیچیدن بچهها که سرما نخورند و لباس پوشاندنشان قبل از این که از حوله بجهند بیرون، یک طرف، خشک کردن موهایشان یک طرف.
قفس مرغعشقها هم هست که آب و دانهی هرروزه میخواهند و تمیز کردن هفتهای یک بار.
یاد گرفتهام تلفن را بکشم و گرنه به هیچ کاری نمیرسم!
خوردن ویتامین بچهها اگر چه به نظر میاد کار ۲۰ ثانیه باشد، اما چون باید طی مراسم بازی و شوخی و جدی و دعوا انجام شود، ۵ دقیقهای وقت میگیرد و بعد برای نیم ساعت اعصاب هر سه نفرمان خرد است.
این وسط مراسم کتابخواندن و نقاشی کشیدن و راه به راه قاطی بازی بچهها بپر بپر کردن و ... را هم دارم، البته به من که خیلی می چسبد و کلی انرژی میگیرم، اما حسابی نفسم را میگیرد. توضیح دادن کارتونها و توضیح دادن هر سوالی که حوا میپرسد و مرتب کردن پارچهای که مروا مثل شال میاندازد دور گردنش و شرکت در بازی حوا و سلام و احوالپرسی و ... هم یکی از دیگر کارهایی است که تعطیلی ندارد.
برنامههای کودک شبکههای ایرانی و خارجی را نگاه میکنیم و این وسط یک سر به شبکهی خبر میزنم و یک پرس اخبار گوش میکنم. تلویزیون را روی شبکهی ماهوارهای luxe یا Ritmo یا TvMonde میگذارم و به کارهایم میرسم.
کامپیوتر را روشن میکنم و یک صفحه مطلب توی وبلاگم مینویسم و چند تا وبلاگ مورد علاقهام را سر میزنم و یک جستجوی همیشگی توی گوگل و بعد کامپیوتر را به بچهها واگذار میکنم تا با سیدیهایشان سرگرم باشند. حالا تلفن را وصل میکنم! همیشه هم بلافاصله زنگ میخورد و یکی از آن طرف خط میپرسد: شما معلومه کجایین؟ شاید کسی کار واجبی داشته باشد!
تا بچهها مشغول کامپیوتر یا کارتون هستند، شام میپزم.
این وسط چند باری هم نوبت تعویض پوشک بچههاست. گاهی هم کار به تعویض لباس میکشد.
اگر کاری هم بیرون از خانه باشد که مربوط به من باشد، آن روز را با بیرون رفتن از خانه به همراه بچهها شروع میکنم. کارهایی مثل رفتن به بانک یا دکتر یا کارهای اداریای که علی نه حوصلهشان را دارد و نه وقتش را! یا خریدهایی که علی سهوا! همیشه فراموششان میکند و از لیست خرید جامیاندازد. حتی با بچهها میروم بازار سرچشمه و زیتون و سرکهشیره و آبلیموی تازه و ... میخرم.
اگر چه کارهای زیادی به نظر نمیاد ولی کلی وقت و انرژی از من میگیرد، دلم میخواد برای خودم هم وقت بگذارم، برای همین هم موقع خستگی در کردن!، قالی میبافم یا معرق کار میکنم یا قلاببافی یا خیاطی و گاهی هم همه را با هم انجام میدهم و قبل از آمدن علی، تمام آثارش را جمع میکنم تا صدای شوهرم در نیاید! که البته در میآید!
خلاصه همهی کارها را تا قبل از آمدن علی تمام میکنم و یک بار دیگر قندواری و جاروکشی.
علی که میآید، اول کانال تلویزیون را عوض میکند و بعد شام میخواهد و بعد میوه میخواهد و اگر پیش بیاید که با ما حرف بزند، فقط دربارهی اخبار فوتبال و سیاست و وبلاگ داستانک حرف میزند و گاهی هم برای ابراز پدرانگیاش سر بچهها داد میزند که از رویش! بلند شوند و بروند جای دیگری بازی کنند.
اما از این که میبیند هنوز روی تلویزیون خاک نشسته است و من هیچ کاری ندارم و همینطوری بیخودی نشستهام کنارش و تلویزیون نگاه میکنم یا کتاب میخوانم، لجش در میآید و یک لیست میدهد دستم تا خیلی از خانهنشستن و بیکاری خسته نشوم!
خلاصه این که نمیداند من دارم خستگی روزانه را از تن به در میکنم و فکر میکند من بیکار و بیعار نشستهام و از فرط بیکاری وقتم را با کارهای عبثی مثل قالیبافی و معرق و خیاطی و ... پر میکنم و از آنجایی که خیلی به فکر من است یک لیست جدید از کارهای بیرون و درون خانه جلویم میگذارد و جالب این جاست که فردا شبش سراغ آن لیست را میگیرد تا مطمئن شود همه را انجام دادهام و توانسته است من را سر کار بگذارد و جلوی بطالت من را بگیرد.
البته دیگران هم به من ایراد میگیرند که تو بهتر است خانهات مثل برگ گل تمیز باشد و یا مثل آیینه برق بزند، اما من فقط کارهایی را میکنم که میتوانم. راستش فقط کارهایی را میتوانم که میخواهم. یعنی همان «خواستن، توانستن است» اگر کار دیگری میخواهید به لیستم اضافه کنید، اول آن را برایم خواستنی کنید.
من که از روزگار خودم راضی هستم، هرچند اگر دیگران راضی نباشند!
۱- به لهجهی گرگانی یعنی: مرتب کردن خانه