X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 5 تیر‌ماه سال 1387 ساعت 01:26 ب.ظ

یکی از همون روزهای ۲-۳ سالگی یادم هست که کاسه‌ی بزرگ ماست را از مامان گرفتم و با احتیاط قدم بر می‌داشتم، حتی قلوه‌سنگ‌های مسیر سربالایی و سنگلاخ را به خوبی به یاد دارم. رودهن اون وقتا ده بود و خونه‌ی ما روی کوه بود. نفهمیدم چی شد که پام گیر کرد به سنگ و پرت شدم جلو و صورتم رفت تو کاسه‌ی ماست. یادم هست که چشمام می‌سوخت و بعد هم زدم زیر گریه.

اما وقتی مامانم اون روز را تعریف می‌کنه، طور دیگری می‌گوید: با سپیده رفته بودیم خرید و موقع برگشتن من اصرار و اصرار و بعد هم گریه که کاسه‌ی ماست را بدهید من بیاورم و مامان هم اصرار که نه تو نمی‌تونی، کاسه سنگینه. اما زورش نمی‌رسه و تسلیم می‌شه و من هم بعد از چند قدم سکندری می‌خورم و کله‌م می‌رود توی کاسه‌ی ماست. وقتی صورتم را می‌بینند می‌خندند به صورت سفیدی که وسطش دو تا چشم سیاه هست. و من هم حسابی می‌زنم زیر گریه.

در هر حال گریه جزو برنامه‌ام بوده، چه به خواسته‌ام می‌رسیدم، چه نمی‌رسیدم، چه صورتم ماستی می‌شده، چه چشمم می‌سوخته!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo